| "مشت می کوبم بر در..." | ||
|
"مشت می کوبم بر در پنجه می سایم بر پنجره ها من دچار خفقانم خفقان..." شاید تنها شنیدن خبر کنسرت شجریان بود که توانست در این روزها انگیزه ی لازم برای به روز کردن وبلاگ را به من بدهد...هیچ وقت در اجرای گرم کنسرتهایش نتوانستم صدای صمیمی و طنین اندازش را لحظه به لحظه همراهی کنم ...بیشتر از انچه فکر میکردم خوشحالم کرد... (اما باز هم انگار بیشتر از این چند جمله ای که نوشتم، حرفی ندارم...) |
||
| ..... | ||
|
مثل اينكه وبلاگم در دوران بحراني به سر ميبره!!!(خدا رحم كنه!) |
||
|
2 نوشته شده در
شنبه 14 آبان1384ساعت 13:45
توسط مهراوه |
|
||
| گیرند همه روزه و من... | ||
|
این روزها عجیب یاد دوران دبیرستان می افتم ...یاد ساندویچ های تخم مرغ مامان که از ترس بوی بدش یا درِ کیفم راتا ظهر باز نمی کردم و یا یواشکی با مژده هر و هر می خندیدیم و گوشه ای ترتیبش را می دادیم و اگرزنگهای اخر نبود و پنچر نبودیم می گذاشتیمش توی کیف یکی از بچه هایی که ان روز به قول خودمان :"تو مودش نبودیم"! یادش به خیر، زنگهای عربی مثل کابوس می ماند برایم...از لج اینکه مژده برای معلم بلبل زبانی می کند و هی جواب سوال هایش را می دهد ،بااو کل کل می کردم و اخر سر هم یا من از کلاس می افتادم بیرون ...یا مژده...همیشه بحثمان سر این بود که اول کی به مدیر سلام کند و به قول بچه ها بگوید:"چاکریم"...یادم نمیرود روزی که مچ انداختیم _امان از تشویق بچه ها که حاضرم میکرد دستم را به خاطر یک مچ اندازی بچه گانه بشکنم!_ و همان مدیر که سر سلام کردن به او سرو کله می شکستیم نزدیک بود...دستهایم را که مثل لبو قرمز شده بود وانگار که هزار تا سوزن در انها فرو کرده باشند ،...بگیرد و پرونده ام را به قول بچه ها :"استاد کند..." یادش به خیر...دردِ دستم یک جا...فحش به دستان پر قدرت مژده یکجا و از همه مهمتر اخم های مدیرداشت اشکم را در می اورد.. تقلبهایمان ...هیچ وقت یادم نمی رود تقلب سر امتحان اقتصاد را...چشمان مژده دیدنی بودن وقتی دست مرا دید که برگه اش را در یک چشم به هم زدن قاپیدم و نمی دانم تا اخر امتحان چه طور بی برگه چشمان وحشت زده اش را از معلم پنهان کرد...و سر امتحان جغرافی خوب تلافی اش را سرم در اورد...اما من دلم می خواست قبل از هر چیز خودکارم را به طرف بغل دستی ام پرت کنم که اینقدر به بدبیاری من بخت برگشته نخندد...البته حق هم داشت که بخندد به من... بخندد به حرام شدن ان سوال 5 نمره ی بی زبانی که روی دست مژده نوشته شده بود و در عرض یک دقیقه به لطف عرق دست مژده پاک شد و مرا ناکام گذاشت... خدا به ما فقط زنگهای تفریح را، هدیه داده بود... انگار که قرار است سر ببریم...مثل مور و ملخ همدیگر را هل می دادیم و می پریدیم بیرون...اخ که اب بازی های زنگ های ورزش هنوز از یادم نمی رود...شیرهای اب حیاط کم بود برایمان ...هربخت بر گشته ای هم که گذارش به حیاط می افتاد از اینکه_ به قول بچه ها: آبادش نکنیم_و خیس نشود در امان نبود...یادش به خیر از قضا فقط ظرف اب من باید می ریخت وسط سالن و خودم هم لیز می خوردم رویش و خیس و گِلی راهی خانه شوم...و تا یک هفته اگر بادی گاردی های نوبتی بچه ها نبود ،دوباره به قول بچه ها:"پرونده ام استاد می شد..." چه روزهایی بود سالهای اخر دبیرستان...احساس میکردیم اقای مدرسه ایم و هی برای سال اولی های بیچاره شاخ و شانه می کشیدیم و زمین و زمان را به دروغ به هم می بافتیم و انقدر فک می زدیم که خودمان خسته می شدیم...یکبار هم همین احساس بزرگی بدبختمان کرد ،وقتی که تصمیم گرفتیم دو هفته ی اخر سال را بچسبانیم سر تعطیلات عید و اخر سر هم با نمره ی انظباط 16 ، صبح روز فردای تصمیم گیری مثل بچه ی ادم امدیم سر کلاسمان و به رویمان نیاوردیم که (کم اوردیم)...اما همه ی اینها یکطرف و زنگهای ادبیات یکطرف؛اصلا این همه خاطره نوشتم تا بگویم مثل بچه هایی که اب نبات بهشان داده اند ،ساکت می شدیم وقتی زنگ ادبیات می رسید... تنها معلمی بود که بعد از معلم فلسفه مان- که انهم از ترس بود_سر کلاسش نیازی به ساکت کردن ما نداشت...یک جورایی به قول همان بچه ها "چاکرش"بودیم...هیچ وقت شعرهایی که هر از گاهی سر کلاسش برایمان می خواند را فراموش نمی کنم...:نمونه اش این شعر که هر وقت رمضان می شود یادش می افتم... ..." گیرند همه روزه و من گیسویش بینند همه هلال و من ابرویش از جمله ی این دوازده ماه تمام یک ماه مبارک است وانهم رویش..." جیکمان در نمی امد وقتی شعر را با صدای خَش دارش می خواند ...تنها از ته کلاس صدای سائیده شدن قلم یکی روی کاغذ می امد _ که داشت یادداشتش می کرد_ و صدای من که همراه معلم زمزمه اش می کردم و اخر سر هم حفظش نمی شدم و باید می رفتم از همان کسی که یادداشتش کرده بود التماس می کردم و می گرفتمش ... دوران مدرسه را هیچ وقت فراموش نمی کنم....صداقت بی ریایش را...بی خیالی و شیطنتهای بچه گانه اش را...ارامشش را ...حتی شبهای امتحانش را ... حتی حل مساله های سخت احتمال و لوگاریتم های بی ترکیبش را ...که هیچ وقت سخت تر از همین راه رفتن معمولی حالا نبود...سخت تر از... بیهوده قد کشیدیم...به خیال خودمان بزرگ شدیم...دیگر قهر نمی کنیم...دیگر کسی ناراحتمان نمی کند...حتی کسی خوشحالمان هم ...اما دیگر نه از قهقهه های از ته دل خبری هست و نه از شیطنت های خستگی ناپذیر...نه بی پروا بالا و پایین می پریم ....نه بی واهمه چشمانم را می بندیم و با ارامش نفس عمیق می کشیم...حالا فقط می ترسیم ...مواظبیم چشمانمان از حد معمول بسته نباشد... بیشتر از حد معمول حرف نزنیم...حتی نشنویم...سرمان را بیاندازیم پایین و راهمان را برویم...خسته که شدیم فقط بنشینیم ، بی گلایه و حرفی!... صدایش را در نیاوریم که ... به هیچ کس نگویم "چاکریم" و حواسمان باشد با کسی مچ نیاندازیم ...چرا که دیگر بادیگاردی نیست که نگذارد پرونده مان استاد شود!... |
||
| مثل همیشه...هذیان...یا...قهوه ی تلخ!! | ||
|
انگار همین چند لحظه پیش بود ،همیشه همین کار را می کردی ،مثل سنگ می نشستی روبرویم وسعی می کردی تمام احساست را یکجا جمع کنی و چیزی بنویسی...هر از گاهی با عصبانیت به سیگارت پکی میزدی ... وقتی که می نوشتی اش مثل زنهایی که فارغ می شوند نفس راحتی می کشیدی و زل می زدی به من! درست به تخم چشمانم ؛ پیروزمندانه براندازم میکردی و پیش از انکه کنجکاوی ام گل کند به چهره ات حالت درمانده می دادی و می گفتی:"چیز خاصی نیست...همین طوری یه چیزی سرهم کردم..." مطمئنا می فهمیدی چقدر زجرم می دهی ،اما به این سادگی ها که تسلیم نمی شدی !،به قول خودت :"بنی بشری نیست که بتونه دست ما رو بخونه!!..." * هی سیگار پشت سیگار..سکوت میکردی ... مثل کسی که انگار مجبورش کرده اند میکشیدی و انقدر قیافه ات مضحک می شد که بارها دلم میخواست بگیرم ان را از دستت و لعنت بفرستم به هردومان!... فنجانت چقدر پر و خالی میشد، بی گناه... انگار نه انگار قهوه ات سرد میشد،حرف میزدی، قاشق را به کناری می گذاشتی و می گفتی:"قهوه باید تلخ باشه" و بعد رو به من می کردی و با همان پوزخند تحقیرامیزت زمزمه میکردی:"...چه جوری شیرین می خوریش؟ " و من انقدر دلم می خواست لااقل یک بار هم که شده بخوری قهوه ی تلخ ات را ...! * ... شیر ، خط ... شیر، خط ... شیر ، خط ...خسته میشدم بس که با ان نگاهی که سعی میکردی سرد نشانش دهی بی اعتنا گوش میدادی به حرفهایم ؟ ...و درست مثل کسی که از قبل برنامه اش را داشته باشد وسط حرفم چیزی می گفتی ، سیگاری روشن می کردی... با سکه ای ور میرفتی و میپراندی اش بالا و پایین و ...اخر سر هم نفهمیدم شیر می امد یا خط... که اخم هایت در هم می رفت و دوباره ان نوشته ی لعنتی را برمیداشتی و بیخودی چیزی به ان اضافه می کردی...و هیچ چیز بچه گانه تر از ان لحظه ای نبود که می گذاشتیش روی میز و با شیطنت می گفتی:"من الان می ام ...دختر خوبی باش و به اون دست نزن!"چقدر ساده بودی که فکر میکردی نمی دیدم ات ، پشت ستون ، می پائیدی مرا... * ان دفعه هم همین کار را کردی ...تا نوشتی اش سرت را بالا اوردی و بی رحمانه پرسیدی :"ببینم !اگه بخوای کسی رو که توی گرداب گیر کرده توصیف کنی چی می گی؟"یادت هست با چه صداقتی گفتم "عاشق" ... انقدر سریع که اولش نتوانستی چیزی بگویی ، اما طبق معمول استادانه خودت را جمع کردی و با پوزخندی که انگار خودت می دانستی و من اشتباه گفتم اش ،توصیفش کردی:"احمق" و با تمام وجودت خندیدی و میان خنده هایت فهمیدم که تمسخرانه می گویی:" تا اون باشه جلوی پاشو نگاه کنه که نیفته تو گرداب! "...و نگاهت شیطنت امیز تر از هر موقعی شده بود ... هر از گاهی مثل انهایی که می خواهند چیزی بگویند ،بی قرار می شدی، دهانت را باز می کردی،اما انگار که قورتش بدهی...نفس عمیقی می کشیدی و به من می گفتی :"چقدر ساکتی!" چقدر ساکت بودم وقتی برایم حرف میزدی و من تا عمق وجودت را می دیدم ...وبه حرفهایت که گوش ...نمی دادم و تنها به دنبال مجالی بودم تا پیدایت کنم... * حالا مگر فایده ای دارد ،یاداوری خاطراتی که بیشتر شبیه کابوسند برای من؟ باز هم می خواهی اعتراف بگیری از من؟...من اگر قهوه ام را شیرین می کردم لا اقل می خوردمش ،بزدل ...مثل تو تلخ تلخ نمی گذاشتمش که هم خودم را سبک کنم و هم ان قهوه ی غلیظ مغرور را...مثل بازیگرها نمی نشستم روبرویت و سعی نمیکردم مترسک جلوه کنم...هی تلفن را از این دست به ان دست نمی کردم و- مثل همان دفعه که فنجانت سرازیر شد روی قالی و تا اخر ان مکالمه ی کذایی سعی در جمع کردنش داشتی – زنگ بزنم و بگویم :"اِ...تویی؟"و انگار چیزی بدهکار باشم –مثل خودت- با بیحوصله گی ادامه دهم:" دستم اومد رو شمارت ..." ....نه ،قبول کن خسته ام کردی، قبول کن ترسیدی قلبت به شماره بیفتد ،حجم نفسهایت از حد معمول تجاوز کند و من "عاشق"بخوانمت... اما نخواندم...نوشته ات را...می خواستم خودت بخوانی اش برایم... با صدای بلند... نه اینکه دزدکی هوایش را داشته باشم و در یکی از همان فرصت های مسخره ای که به من می دادی و نمیگرفتمشان زیرو رویش کنم...365روز که هیچ 365 سال هم اگر می گذشت نمی خواندم ان لعنتی را!...حتی اگر مثل حالا دلم قنج برود برای دست خط کج و معوجت!... خودت هم می دانستی چقدر خنده ام می گرفت وقتی با صدایی که –سعی می کردی خواب الودش کنی_ می گفتی:"حوصله نداشتم...شرمنده" شرمنده ی نگاهم می شدی و تا مدتی هیچ نمی گفتی ...و میترسیدی اگر نگاهم کنی دستت را بخوانم ...دستت را خوانده بودم اما... بی انکه دست خودم باشد ... تازه همین اخری ها فهمیده بودم معنای بهانه های مردانه ات را... اما درست بعد انکه دیر شد...چه می خواستی از جانم؟که اعتراف کنم به جای تو؟که از قول تو بگویم "عاشقم"...دیوانگی هم عالمی دارد؛ می دانم ...مثل عالم من و تو...پر از تمثیل و کنایه...دستمان در دست هم بود وخودمان نفهمیدیم چرا وقت خداحافظی،دست ،کم اوردیم ، ح...ح...حرف کم می اوردیم بس که بیهوده خرج جمع کردن نگاه هایمان می کردیمشان و ه...ه...هراس از اینکه لو برویم... شرمنده ام اگر رفتارم عادی بود ...خودت یکبار فحش دادی به چشمانم...یادت نیست؟:"مثل خر نگاه می کنی!بی حالت!"...تعجب نکن یادم مانده است عصبانیت بچه گانه ات را ...بهانه هایت تلخ شده بود،دست خودت نبود،می دانم... نگاه کردم ان روز رسواییت را...مثل بره داد میزدی در پوست گرگ اخر...مثل موش در دام شیر...سردرد سردرد ...داد میزدی بی اختیار...صدایم نمی کردی از عمد... * بی وجدانی ام را می بخشم اینبار اما...مجبورم کردی جا بزنم...اعتراف کنم نخواستنت را...فریاد کنم "دوستت ندارم"را...مشت بکوبم روی همان ته سیگارهای نمایشی...هم دستم بسوزد و هم دلت...نشناخته بودی ام اخر...نشناخته بودی خودت را ...حتی در همان روز بی ابر تابستانی...سرفه میکردی مرا و "ادبیات کارگری"می خواندی...به خیالت هنوز هم دستمال تعارفت میکردم و میگذاشتم که باز هم محترمانه خلط شوم روی ان؟یا انتظار داشتی هنوز به باران فکر کنم و گل های شقایق و حرفهای نزده مان؟من هنوز هم ارامش قبل تو را ترجیح میدهم...صدایم نکردی، باشد...حرفی ندارم که ...میدانم سراب بودم...سر...اب...دادم اما برایت...تا بگویی:"همیشه پرمدعا بودی"؟ ...ادعا اگر داشتم که سیگار میکشیدم مثل تو...از روی اجبار ... قهوه را تلخ تلخ روی میز رها میکردم...به روی ات می اوردم که بهانه هات از بابت چیزی است که عمری پنهانش کرده ای به خیالت از من...از خودت... که توجیه می کنی...عشق ات را... می ترسیدی اینبار هم پیش خودم بگویم ...دستت را خوانده ام؟...نه نگفتم هیچ وقت..."دوستت دارم"را...گذاشتم انقدر بهانه هات روی هم تلنبار شوند که ... خودت بگویی – مثل روز اخر-: "برو گمشو..." باور کن اینبار من مردانگی کردم!... |
||
| زمین! در! خطر! است ...! | ||
استفاده یا سو استفاده؟!! |
||