تبليغاتX
" زمین در خطر است"
" زمین در خطر است"
به شیطان هم اجازه داده اند! در چهارچوب قانون شیطنت کند
"انتخاب بی بازگشت!!!"
 

هیچ چیز سخت تر از انتخاب واحد نیست،

مخصوصا از نوع علامه ایش!!!!

2 نوشته شده در  یکشنبه 27 شهریور1384ساعت 10:28  توسط مهراوه | 

"اندیشه های سیاسی 2"
 

...بعد از اینکه اندیشه های افلاطون را در اینجا گذاشتم حال نوبت اندیشه های سیاسی شاگردش ارسطو است، اندیشه ها و نظریه های ارسطو بیشتر ازاستادش افلاطون در اذهان باقی مانده و به ان تو جه بیشتری نیز می شود.و با اینکه در بسیاری از موارد می توان گفت که از استادش عقب مانده تر فکر می کند (مثلا موضوع حاکمیت و...)اما در مواردی چند نیز با استادش مخالف و بسیاری از موارد هم موافق بوده است و انها را قبول می کند...در اینجا سعی کرده ام که به این اختلاف شاگرد و استاد بیشتر بپردازم...

(نقد ارسطور از نظر افلاطون درمورد کمونیزم خانوادگی و اشتراک در ملک و دارایی در کتاب دوم رساله سیاست فصل یک تا پنج مندرج است.)ارسطو آن اصل معروف و اندیشه ی بنیانی افلاطون را که می گوید: فلاسفه باید حکومت کند رد می کند و نکته ای را که استادش در مورد ماهیت و سرشت معرفت علمی کشف کرده است انکار نمی کند.

قبول نظر استاد:

ارسطو کاملا در این باره با افلاطون هم عقیده است که تنها شرطی که انسان برای نیل به مقام فرمانروایی لازم دارد، برتری از حیث فضیلت است.

لازمه ی عدالت رفتار متساوی است و در این باره شکی نیست. اما این رفتار متساوی فقط درباره ی کسانی است که فضیلتشان متساوی است. این قرار، مساواتی که ارسطو می خواهد عملا به همان اعضای «جامعه ی شهروندان» محدود می شود و در نتیجه شماره هایی بسیار از مردمان که در داخل مرزهای دولت شهری زندگی می کنند از این جمع به کنار گذاشته می شوند و این کنار گذاشته شدگان نه تنها زنان، بردگان و اجنبیان مقیم شهر، بلکه افزارمندان، کارگران دستی و سوداگران را نیز در برمی گیرد. زیرا حیات اینان (کارگران و سوداگران) مخل فضیلت است. حتی زارعان نیز از مساوات موردنظر ارسطو محرومند. «زیرا فراغت از این گونه کارها یعنی زراعت هم برای پرورش فضیلت ضرورت دارد و هم برای انجام وظایف سیاسی.

رد اندیشه ی استاد:

ارسطو معتقد است که "در هر موقعیت فردی دانستن این مطلب که کار درست و مناسب کدام است و از این رو داشتن قدرت راهنمایی دیگران به هدف ها موضوعی است که به علم و دانش بستگی ندارد بلکه مرهون قضاوت شخص عامل است. این نوع استعداد را با تحصیل و مطالعه نمی توان به دست آورد بلکه برای به دست آوردنش انضباط اخلاقی، عمل، و تجربه لازم است و مثلا نقاش  فقط در سایه ی آشنایی طولانی با کارهای هنری و دیدن تابلوهای حقیقی نقاشی قادر به کسب چنین استعدادی شده است . بنابراین صفت مهم و لازم برای سیاستمدار دانستن فلسفه نیست بلکه داشتن تجربه و حکمت عملی است.

دولت و حکومت:(دولت طبیعی است)

هر دولتی عبارت از نوعی جامعه است و هر جامعه ای به این منظور که سودی به اعضای خود برساند تاسیس شده است، زیرا که فعالیت افراد بشر همواره به این قصد صورت می گیرد که آنچه را که متضمن خیر و صلاح آنهاست به دست آورد. اما اگر غرض نهایی جامعه ها تحصیل خیر و صلاح باشد، غرض دولت یا جامعه سیاسی عبارت از تحصیل بزرگترین خیرها در عالی ترین صور آن برای اعضای جامعه سیاسی است.

حکومت ها در نوع و ماهیت با هم فرق دارند و این موضوع برای تمام آنهایی که قضیه را طبق روشی که تاکنون رهنمای ما بوده است بررسی کرده اند، روشن و آشکار است. در سیاست نیز، درست به همان نحو که در سایر شاخه های علوم متداول است، مجموعه ی مطلب را باید به قطعات جزئی، یعنی به کوچک ترین اجزای آن مطلب تقسیم کرد تا بشود بعدا از ماهیت و سرشت«کل مطلب» سر درآورد. بنابراین ما باید در درجه ی اول به اجزاء و عناصری که دولت را تشکیل می دهند نگاه کنیم تا بتوانیم موارد اختلاف بین حکومت های مختلف را کشف کنیم و ببینیم که آیا اخذ نتیجه ی علمی درباره ی هر کدام از آنها میسر است یا نه؟

 در درجه ی اول میان کسانی که نمی توانند بی وجود هم باقی بمانند باید پیوندی وجود داشته باشد. به عبارت دیگر، وجود پیوند میان زن ها و مردها برای اینکه از انقراض نژاد بشر جلوگیری شود لازم است.در درجه ی دوم باید پیوندی میان یک فرمانروای طبیعی و اتباع وی برای حفاظت و تامین بقای هر دو به وجود آید. زیرا کسی که می تواند با استفاده از نیروی فکرش حوادث و اتفاقات را پیش بینی کند به حکم طبیعت برای این خلق شده است که سرور و خدایگان باشد و آن کسی که با استفاده از نیروهای جسمانی اش به آن گونه پیش بینی ها جامعه ی عمل می پوشاند تابع فرمانرواست و به حکم طبیعیت بنده خلق شده است. از این جهت مصالح خدایگان و بنده یکسان است.

اگر شکل های بدوی اجتماع طبیعی هستند، دولت نیز که ترکیبی از همین شکلهاست به ناچار طبیعی است زیرا که دولت چیزی جز هدف و مقصد غایی آن چیز است. به این معنی که هر چیزی موقعی که به حد اعلای تکاملش رسید به عنوان طبیعت آن چیز نامیده می شود و این تعریف به طور اعم شامل انسان، اسب، یا خانواده می گردد.

از همین جا آشکار می شود که دولت ساخته و پرداخته ی طبیعت است و «انسان فطرتا جانوری است سیاسی». و هر آن کسی که به مقتضای طبیعت، و نه به علت تصادف محض، بی دولت مانده باشد به ناچار یا انسان بدی است، یا اینکه در ردیف از ما بهتران قرار دارد و فوق الانسان است.

دلیل گفتار ما که دولت ساخته و پرداخته ی طبیعت است و برافراد جامعه تقدم دارد همین است که فرد، موقعی که از همنوعان خود مجزا باشد، کافی به ذات نیست و بنابراین رابطه اش با اجتماع در حکم رابطه ی جزء است با کل. اما هر آن که قدر به زندگی کردن در جامعه نیست، یا اینکه برای این قبیل زندگی میان همنوعان احساس نیاز نمی کند چون به تنهایی قادر به تامین هر نوع نیاز شخصی است، وضع چنین موجودی از دو حال خارج نیست: یا خداست یا جانوری وحشی. اما عدالت رشته ای است که مردمان را به هم پیوند می دهد زیرا که هدف نهائی اش تمیز نیک از بد و صحیح از خطاست و تنها اصلی است که نظم را در یک جامعه سیاسی مستقر می سازد.

سوفسطائیان آغاز می کند که عقیده دارند سازمان های سیاسی در نتیجه ی قراردادها و بند و بست های اجتماعی به وجود آمده اند و دست طبیعت در ایجادشان دخالتی نداشته است.تنها دلیلی که می تواند یک آفریده ی معقول و متفکر را وادار به انجام عملی سازد، تشخیص سودمندی آن عمل است. آن هم تشخیصی که در پرتو تفکر عاقلانه صورت گیرد و به وی نشان دهد که انجام چنین و چنان عملی متضمن خیر و صلاح خود اوست.

مگر هنگامی که زیر سیطره ی قدرتی که نفوذ و امکانش بر توانایی وی می چربد قرار گیرد که نیروی اخلاقی قوانین سیاسی را مجددا برقرار سازد.

مکتب خانواده به نحوی کاملا طبیعی به وجود آمده است و هیچ کس نمی تواند خلاف این ادعا را ثابت کند. اما دولت هم در مرحله ی آخر چیزی جز رشد و توسعه ی طبیعی خانواده نیست زیرا اگر فلسفه وجود خانواده را در نظر بگیریم، می بینیم آن هدفی که خانواده اساسا به قصد انجام آن به وجود آمده و مع الوصف تنها به انجام پاره ای از آن موفق گردیده، همان هدف را دولت در سطحی رفیع تر، با تشکیلاتی وسیع تر، به طور کامل انجام می دهد.

دولت برای این به جود آمده است که یک زندگی خوب برای شهروندان تامین کند و گرنه تامین یک زندگی بی خصلت و خاصیت هدفت نیست. اگر غرض از تاسیس دولت همین بود که شق اخیر را تامین کند، در آن صورت بردگان و جانوران وحشی هم می توانستند برای خود دولتی تشکیل دهند ولی این دو دسته از موجودات قادر به ایجاد چنین سازمانی نیستند، چون هیچ کدام از آن ها در گزینش نحوه ی زندگی و کیفیت رفاه یا سعادتی که نصیبشان می شود آزاد نیستند. نیز به همین نحو هیچ دولتی تنها به قصد تشکیل اتحاد، مصون ماندن از ظلم، انجام مبادلات، و برقرار کردن تماس بین الاثنین، به وجود نمی آید زیرا اگر وضع از این قرار بود در آن صورت تیرانی ها (در مطالب پایین توضیح داده می شود)و کارتاپزی ها و تمام آن ملت هایی که پیمان های بازرگانی با هم بسته اند می بایست اتباع دولتی واحد باشند.هیچ دولتی نگران این موضوع نیست که آیا اتباع دولت هم پیمان نفسا طوری تربیت می شوند که در جریان زندگی مرتکب جرم و خلاف نگردند. هر دولت فقط به این نکته اهمیت می دهد که اتباع خود را از جور و گزند سایر دولت ها محفوظ نگاهدارد.

به این دلیل کسانی که بیشتر از همه به ایجاد و تکمیل چنین جامعه ای کمک می کنند، سهم بیشتری از مزایای آن می برند تا کسانی که آزادی عمل، اصل و تبار شریف، و سایر مزایای این گروه سازنده را دارند (و شاید بیشتر هم دارند) ولی از حیث فضایل سیاسی به پای آنان نمی رسند.

در این جا می شود مقایسه ای بین اندیشه لاک و ارسطو داشته باشیم تا مفهوم نظریه ی ارسطو را بیشتر درک کنیم بنا به اندیشه ی جان لاک، وظیفه ی دولت (یا به هر تقدیر وظیفه ی تشکیلاتی که لاک آن را جامعه ی مدنی می نامد) محدود به همین است که از حقوق اعضای خود هر آنگاه که مورد تجاوز قرار گرفتند، دفاع کند. معتقد است که برای اینکه وجود این قیدها اختیارات دولت را محدود می کند و مانع از انجام خدماتی می گردد که تحقق بخشیدن به آنها مهم ترین وظیفه ی اجرائی دولت در قبال شهروندان است.

اما در نظر ارسطو مهم ترین وظیفه ی دولت اصلاح عیوب اخلاقی شهروندان و تلقین فضایل نفسانی به آنهاست. بنابراین هر آن دولتی که از انجام این وظیفه ی مهم غفلت کرد یا اینکه اقدامات خود را منحصر به اصلاح عیوب ظاهری شهروندان ساخت وظیفه ی اساسی خود را به عنوان دولت ایفا نکرده است.

ب.فاستردر کتاب خود* متذکر می شود "که اندیشه ارسطو درباره ی بندگی مربوط به بندگی خانوادگی است و نه بردگی صنعتی."

ثروت:ارثیه ی ارسطو به قرون وسطی

آنان که زندگی کردن خوب برایشان هدف است همواره در پی تحصیل لذات جسمانی هستند و چون تمتع از این گونه لذت ها به نظر می رسد که بستگی به مال و ثروت داشته باشد، همه شان در فکر تحصیل ثروت هستند و از همین جاست که آن نمونه ی دوم تحصیل ثروت پدیدار می شود، به این معنی که چون تمتعات آن ها بیش از حد معمول است باطبع در جستجوی فنی هستند که این گونه تتمعات بیش از حد معمول است را تولید کند و اگر نتوانند خوشی های خود را به کمک فن تحصیل ثروت تامین کنند، می کوشند که با استفاده از فنون دیگر به این مقصود برسند و در راه رسیدن به مقصود هر آن استعدادی را که در خود سراغ دارند به هر شیوه ای که شده، ولو مغایر با طبیعت، به کار می بندند.بنابراین تعریف «ثروت چیزی نیست جز انباری از ابزارها که به درد استعمال در خانواده یا دولت می خورد.»

این عقیده که اندوختن ثروت حدی دارد که تجاوز از آن برای هیچ کس صحیح نیست، که حد مناسب توانگری در چهارچوب همان وظیفه ای که ثروت وسیله ی ایفای آن می باشد تعیین شده است، ارثیه ای بود که از ارسطو به قرون وسطی منتقل گردید ولی در طی زمان در مقابل اندیشه ی لاک به زانو درآمد. طبق اندیشه ی اخیر، تنها محدودیتی که برای تحصیل ثروت هست همین است که صاحبش آن را از راه صحیح و بی غل و غش به دست آورده باشد و چون این شرط تامین شد دیگر هیچ گونه حدی برای گردآوری یا افزایش مشروع ثروت وجود ندارد.

ب.فاستر می گوید:ارسطو یک فرق ثانوی میان مال اندوزی طبیعی و غیرطبیعی قائل می شود که در آن ملاک تشخیص «هدف نهایی ثروت» نیست (که ثروت را فقط به چشم وسیله ای برای رسیدن به آن هدف می نگرد) بلکه «منبع ثروت» است. طبق این ملاک، فن به دست آوردن ثروت از آب و خاک (اعم از اینکه چنین ثروتی به صورت محصول گیاهی یا حیوانی به دست آید) طبیعی است. اما فن تحصیل ثروت از مجرای مبادله ی کالا(به قصد سودبری) و از آن برتر فن اندوختن ثورت از راه رباخواری، هر دو غیرطبیعی هستند. این طرز فکر بیشتر نظر نامساعد ارسطو را (در این باره) بیان می کند تا یک اندیشه ی محکم اقتصادی را. ولی به هر تقدیر، همین نظر نامساعد، توام با اندیشه ای که آن را در برگرفته، میراثی بود که از ارسطو به قرون وسطی منتقل گردید.

 

شهروندان:

 دولت یک کل است و مثل هر کل دیگر از اجزاء و قطعات بیشمار تشکیل شده است.

در مورد این دو دسته همین طور ساده و بی قید نمی گوییم که اینان شهروندان شهر یا مملکتند بلکه دسته ی اول را به عنوان شهروندان نابالغ و دسته ی دوم را به عنوان شهروندانی که سن خدمتتشان گذشته است، معرفی می کنیم، یا اینکه قیودی دیگر از این نوع به عنوان شهروندی آن ها می افزاییم و وصف عمده اش این است که در کارهای مربوط به اجرای عدالت و انجام خدمات رسمی در شهر (یا کشور) ش سهمی به عهده دارد. هر آن کسی که برایش این امکان و توانایی هست که در مشاغل رایزنی و قضایی دولتش شرکت کند، شهروند دولت خود نامیده می شود و اصطلاح دولت به طور کلی به هیئتی از شهروندان که وجودشان برای ایفای مقاصد زندگی کافی است، اطلاق می شود. گرچه وظایف انفرادی آن ها از هم متفاوت، رستگار ساختن جامعه هدف مشترک همه ی آنهاست. این جامعه همان سازمان سیاسی شهر یا کشور است و بنابراین فضیلت شهروند باید با سازمان سیاسی کشوری که وی در آن عضو است متناسب باشد. اما چون حکومت ها به اشکال مختلف وجود دارند، بدیهی است که هیچ یک از فضایل یک شهروند خوب، نمی تواند فضیلتی کامل برای تمام حکومت ها به شمار آید قهری است که فضیلت شهروند خوب و انسان خوب نمی تواند یکسان باشد. درست است که شرط لازم برای همه ی این افراد، داشتن فضیلتی است که هر شهروند خوب به آن نیازمند است زیرا که نیل دولت ها به کمال مطلوب فقط از این راه میسر است ولی چیزی هست در یک وضع عادی شهروند خوب فضایل انسان خوب را نخواهد داشت، مگر اینکه فرض شود که تمام شهروندان یک دولت خوب در درجه ی اول باید انسان های خوب باشند.

در این نکته تردیدی نیست که یک انسان خوب یا یک سیاستمدار و یا یک شهروند خوب هیچ کدام نباید شغل و حرفه ی طبقات پست اجتماع را فراگیرند مگر به قصد استفاده خصوصی از آن مشاغل که گاهگاهی ممکن است برایشان ضرورت پیدا کند. تا انسان فن فرمانبرداری را فرا نگیرد هرگز فرمانده خوبی نخواهد شد. این دو چیز (فرمان بردن و فرمان دادن) یکسان نیستند ولی یک شهروند خوب به حتم باید از عهده ی هر دو برآید. بر اوست که بداند چگونه می توان مثل یک آزادمرد حکومت کرد. نیز براوست که بداند چگونه می توان مثل یک آزاد مرد فرمان پذیرفت. فضایل اصلی یک شهروند همین ها هستند و گرچه خصایل اعتدال و عدالت در یک فرمانروا با صفاتی از این قبیل که در اتباع کشور هست فرق دارد، فضلت یک انسان خوب هر دوی این ها را در برمی گیرد.

چه کسی شهروند حقیقی است؟

شرط لازم برای احراز این فضیلت تصدی مناصب کشوری است. اما اگر بناست که هیچ یک از افراد طبقات پایین در ردیف شهروندان حساب نشوند، پس جای این قبیل اشخاص را در کدام یک از پله های اجتماع باید قرار داد؟باید اذعان کرد که هرگز نمی توان تمام کسانی را که وجودشان برای بقای کشور لازم است به چشم شهروند نگریست. مثلا کودکان خردسال از این حیث با جوانان بالغ یکسان نیستند زیرا اینان شهروندان مطلق و کامل العیار هستند در حالی که کودکان روی این فرض که روزی به سرحد بلوغ مدنی خواهند رسید، شهروند بالقوه حساب می شوند.

از آنجا که شکل حکومت ها مختلف است پس شهروندان نیز باید اقسام مختلف داشته باشند و این وضع مخصوصا در مورد شهروندانی که اتباع کشور نامیده می شوند(وظیفه آن ها فرمانبرداری است) آشکارتر دیده می شود. در بعضی حکومت ها عمله و کارگر هر دو شهروند هستند در حالی که در برخی حکومت های دیگر، مثلا در آریستوکراسی که به اصطلاح حکومت بهتران نامیده می شود (اگر چنین حکومتی به واقع وجود داشته باشد) وضع به نحو دیگر است، چون در این گونه حکومت ها افتخارات و مناصب جلیل کشور بر مبنای لیاقت و فضیلت اشخاص نصیب آن ها می گردد و نیاز به گفتن نیست که آن کسی که در وضع عمله یا کارگر زندگی می کند هرگز به تحصیل معرفت و استفاده عملی از آن قادر نخواهد شد. در حکومت های الیگارشی شرایط نیل به مقامات بالا فوق العاده دشوار است و بنابراین هیچ کارگر غیرماهر نمی تواند شهروند گردد، اما درهای شهروندی به روی کارگران ماهر باز است، زیرا یک اکثریت واقعی از این گروه، ثروتمندترند.شهروند واقعی، در عالی ترین مفهوم این عنوان، کسی است که در تقبل مناصب و افتخارات کشورش سهیم باشد. کلام هومر را در این باره به دقت بسنجید که می گوید:«مانند یک بیگانه ی رسوا که از افتخارات و مناصب محروم شده است»- و این عبارت به خوبی نشان می دهد که وضع کسی که از افتخارات و مناصب کشورش محروم شده باشد بهتر از آن یک اجنبی نیست. اگر بعضی از افراد جامعه همان اندازه و نسبت به دیگران برتری داشتند که خدایان و قهرمانان به طور کلی نسبت به باقی افراد بشر دارند(دلیل این برتری در درجه اول تفوق جسمانی و در درجه ی ثانی برتری قوای فکری و عقلانی آنهاست).و میزان این توق چنان آشکار و بلامنازع می بود که خود زیردستان سیادت زیر دستان را قبول داشتند، در آن صورت بهتر همین بود که اعضای یکی از این دو طبقه برای همیشه فرمانروا و اعضای طبقه ی دیگر دائما مطیع و خدمتگزار باشند.براساس دلایل بسیار، لازم است که جامعه ی شهروندان همگی مثل هم به نوبت فرمانروایی و فرمانبرداری کنند. مساوات چیزی نیست جز رفتار همانند درباره ی اشخاص همانند و هر حکومتی که بر پایه عدل بنا نشده باشد، پایدار نخواهد ماند. زیرا اگر حکومتی ستمگر باشد کلیه ی اتباع کشور دست به دست کسانی که در معرض احجاف این نوع حکمرانان ستمگر قرار گرفته اند خواهند داد تا کشور را به آشوب و انقلاب بکشانند. در چنین وضعی امکان ندارد که اعضای حاکم کشور چنان پرشمار باشند که قدرتشان بر آن جمله دشمنان (موقعی که اینان همگی همدست شده اند) غالب آید. مع الوصف، این حقیقتی است انکارناپذیر که فرمانروایان باید از تباع و فرمانبران خود برتر باشند. حال تحقق بخشیدن به این هدف ها چگونه ممکن است و به چه طریق می توان این دو طبقه را به نوبت در شغل حکمرانی سهیم کرد، بررسی همه ی این سئوالات و یافتن راه حل های لازم بر آن ها وظیفه ی قانونگذار است.

پس روی هم رفته چنین اخذ نتیجه می گیریم که از یک نقطه نظر فرمانروایان و فرمانبرداران هر دو یکسانند و از لحاظ دیگر با هم فرق دارند و به همین دلیل، آموزش آن ها باید از جهتی یکسان و از جهتی دیگر مختلف و نایسکان باشد زیرا کسی که مایل به فرا گرفتن فن حکمرانی است قبل از هر چیز باید فن فرمانبرداری و اطاعت کردن را بیاموزد. مربی ورزش در همان حال که درس ورزش می دهد خود نیز به تمرین ورزش مشغول است. در فن سیاست نیز قضیه به همین نحو است. موقعی که دولت روی اصل تساوی و همگونگی شهروندان به وجود آمده، اینان چنین فکر می کنند که هر کس باید به نوبه ی خود عهده دار امور و مناصب کشور گردد و این همان وضعی است که سابقا مرسوم بود، به این معنی که هر شهروند، خدمتگزاری کشور را برای مدتی به عهده می گرفت و در انقضای نوبت کنار می رفت تا دیگری عهده دار امور و حافظ مصالح وی گردد، همچنان که خود وی، موقعی که خدمتگزار بود، از خیر و مصلحت دیگران حفاظت می کرد.

انواع حکومت:

حکومت هایی که توجهشان به مصالح همگان معطوف است بر وفق عدالت تاسیس شده اند و بنابراین اشکال صحیح حکومت را نشان می دهند. اما حکومت هایی که تنها مصالح فرمانروایان را در نظر دارند اشکال منحرف حکومت هستند زیرا خصلت استبدادی دارند در حالی که یک دولت صحیح، جامعه ای است مرکب از آزادگان.حکومت ها بر چند نوع اند و خواص ویژه آن ها چیست. برای رسیدن به این منظور در درجه ی اول باید شکل صحیح حکومت ها را مشخص کنیم زیرا موقعی که این تشخیص صورت گرفت خواص آن دسته از حکومت های غلط که شکل منحرف حکومت های صحیح هستند آنا معلوم خواهد شد. کلمات آیین حکومت و منشور اساسی هر دو یک معنی دارند و حکومت که بالاترین مرجع قدرت در داخل تشکیلات دولت است به ناچار باید در دست شخصی واحد، عده ی معدودی از اشخاص، یا عده ی کثیری از همین اشخاص باشد. بنابراین اشکال صحیح حکومت را در سه وضع مختلف که در آن یک تن، تنی چند، یا جمعی کثیر، برای حفظ مصالح عام حکومت می کنند، می توان خلاصه کرد. اما حکومت هایی که قدرت خود را به قصد تامین منافع شخصی به کار می بردند، اعم از اینکه از یک تن، تنی چند یا عده ای زیاد ترکیب شده باشند، هم هشان اشکال منحرف حکومت هستند زیرا که اعضا و اتباع یک کشور، اگر به حقیقت شهروند باشند، به طور حتم باید در بهره مندی از مزایای آن کشور سهیم گردند.

اینکه اشخاص فروپایه بیش از عناصر خوب قدرت و اختیار داشته باشند خیلی عجیب به نظر می رسد و مع الوصف انتخاب فرمانروایان، مجریان و مسئولان امور کشور و بازخواست کردن از اعمال و روش آن ها، بزرگترین مسئله هر اجتماع است و اینگونه کارها، چنانکه هم اکنون گفتم، در جزء وظایفی هستند که در بعضی کشورها به «توده خلق» تفویض شده است، زیرا که مجمع خلق نسبت به تمام این مسائل حاکم و دارای قدرت برین است و در چنین وضعی همه جور اشخاص، در هر سن و سال و با داشتن کمترین مال و مکنت، می توانند در مجمع خلق بنشینند، شور و کنکاش کنند، اعمال دیگران را به محک قضاوت بزنند، گرچه این نکته بر همگان روشن است که برای شاغلان مناصب بزرگ دولتی، نظیر گنجوران و سپهسالاران، صفاتی برجسته لازم است. نحوه کار دموکراسی ها در حال حاضر ممکن است به حقیقت دفاع کردنی باشد. زیرا که در تشکیلات آن ها زمام قدرت برین دست یک نفر قاضی، یک سناتور، یا یک نماینده ی خلق نیست بلکه در اختیار هیئت دادگاه، مجلس سنا و مجمع عمومی خلق است که سناتورها و نمایندگان و قاضیان هر کدام به تنهایی بخشی یا عضوی از این مجامع را تشکیل می دهند.

چنان که می دانیم مفهوم فضیلت منهدم کردن صاحب فضیلت نیست و عدالت نیز لازمه اش انهدام دولت نیست. بنابراین آشکار است که قانون ضبط اموال توانگران که نتیجه ی نهایی اش انهدام دولت است، نمی تواند صحیح و عادلانه باشد. زیرا اگر چنین قانونی عادلانه میبود در آن صورت تمام اعمال یک جا بر خودکام نیز می بایست صحیح و عادلانه باشد به دلیل اینکه او نیز، اگر درست دقت کنیم، کاری جز این نمی کند که با استفاده از آن قدرت برین که در اختیار دارد جان و مال دیگران را به زور تصاحب کند، درست به همان سان که توده مردم مال و مکنت توانگران را به زور تصاحب می کنند. پس دراین صورت آیا آن شکل دیگر حکومت که در آن مشتی توانگر بر باقی افراد جامعه حکومت می کنند صحیح است؟  و اگر این اقلیت ثروتمند، به نحوی مشابه، اموال و دارایی خلق را چاپید، نتیجه و حاصل کار چه خواهد شد؟ منظورم این است که آیا چنین کاری عادلانه خواهد بود؟ اگر بگوییم عادلانه است که در آن صورت حالت قبلی را (که در آن اکثریت اموال اقلیت را می چاپید) دیگر نمی شود غیرعادلانه نامید.ولی به هر حال تردید نیست که تمام این چیزها خطا و مظهر ظلم فاحش هستند.اگر بنا باشد که فقط دسته ی به خصوصی از افراد جامعه همواره در راس این مناصب قرار گیرند. باقی مردم به ناچار باید تا آخر عمر از نیل به این گونه افتخارات محروم گردند. ارسطو در ادامه می گوید:پس در این صورت، آیا حکومت یک فرد تنها (بهترین فرد جامعه) نمونه حکومت خوب نیست؟ ابدا؛ زیرا چنین حکومتی حتی از حکومت عده معدود (به فرض اینکه اعضای این گروه بهترین افراد و گل های سرسبد اجتماع باشند) بدتر است و مفهوم تلویحی اش چیزی جز این نیست که تمام افراد جامعه به جز همان یک تن فاقد شایستگی لازم برای عهده دار شدن مناصب مهم کشوری هستند.برخی ها ممکن است بگویند که افتادن زمام قدرت برین کشور به دست یک فرد تنها، به هر حال بد است زیرا که چنین فردی در معرض تاثیر تمام آن احساسات تند و طاغی که انسان را به خبط و خطا می کشانند قرار دارد و در نتیجه بهتر است که «قدرت برین» کشور در بطن قانون آن کشور مستقر باشد. اما در صورت اخیر، تکلیف چه خواهد بود اگر خود قانون فقط به حفظ منافع تهیدستان یا مشتی از توانگران علاقه مند باشد؟ و چنین قانونی چگونه خواهد توانست ما را از مشکلاتی که گریبان گیرمان شده است خلاص سازد؟ به هیچ وجه. زیرا به فرض اینکه زمام قدرت برین در دست قانون باشد باز همین نتایج سوء که در بالا ذکر شد، بروز خواهد کرد.

حکومت قانون:

قوانین کشور، موقعی که خوب هستند به حق باید برین باشند و فرمانروا یا فرمانروایان کشور فقط در مواردی بتوانند مقررات جدید وضع کنند که قانون تکلیف مسئله ای را به دقت تعیین نکرده است و این اشکالی است که دائما پیش می آید، زیرا که یک اصل کلی هرگز نمی تواند تمام جزئیات و حالات خاص مربوط به آن اصل را در بر گیرد.از مقاصد عمده ی قانون یکی همین است که کارگزاران و صاحب منصبانی را که هنگام ضرورت بتوانند از عهده ی انجام این وظیفه ی خطیر برآیند تربیت کند، و انتصاب آن ها به مقامات مسئول کشور به همین منظور صورت می گیرد که درباره ی موضوعاتی که قانون آن ها را مبهم یا مسکوت گذاشته است.

به این معنی که هر کدام از آن ها باید صورت تفویض شده را طبق قانون به کار برد. دارندگان قدرت برین حق ندارند قدرت خود را به دلخواه و بی توجه به مفاد قانون به کار اندازند و اگر چنین کردند نتیجه ی عملشان دگرگون شدن شکل دولت نخواهد بود.

با یک چنین دموکراسی روی این دلیل که اصلا حکومت نیست مخالفت شده و به حق هم مخالفت شده. زیرا در جامعه ای که قانون فاقد قدرت باشد حکومت هم وجود ندارد. قانون از هر چیزی باید برتر و والاتر باشد و حق زمامداران کشور برای به کار بردن نیروی قاضوت شخصی فقط تا آنجا معتبر است که این نیرو را در تعیین تکلیف جزئیات و خصوصیات قانون به کار اندازند، نه اینکه خود قانون را زیر پا بگذارند و این وضعی است که می توان آن را حکومت صحیح جمهوری (مبنی بر منشور اساسی) نامید.

درباره موضوع حاکمیت، کما اینکه درباره ی خیلی چیزها ی دیگر، باز افلاطون است و نه ارسطو، که هسته ی افکار جدید را در بر دارد. افلاطون است که می گوید: داشتن معرفت علمی صاحبش را مافوق قانون قرار می دهد به نحوی که اگر انسان اصولی را که مبنا و زمینه ی قانون است به خوبی درک کند عقیده اش بر تمام قانون های نبشته که محتوی آن اصول است برتری خواهد داشت.

تجاوز به خاک دیگران:

خیلی عجیب جلوه میکند که در دنیا سیاستمدارانی هستند که فکرشان دائما به طرح نقشه ها و ایجاد وسایل مختلف مشغول است تا خاک اقوام دیگر را (اعم از اینکه اینان بخواهند یا نخواهند) تحت تسلط خود در بیاورند و بر مردمانش احجاف وستمگری روا دارند. این گونه مردان ژرف اندیش از خود می پرسند: چگونه ممکن است سیاستمدار یا قانونگذار چیزی را که حتی قانونی نیست شغل و پیشه ی رسمی خود قرار دهد؟ زیرا حکومتی که در آن عدالت ملحوظ نمی شود بی گمان غیرقانونی است و تصور وضعی که در آن قدرت هست ولی از حق و حقانیت خبری نیست چندان دشوار نیست.

و بی گمان ممکن است شهری وجود داشته باشد که در عین انزوا و نداشن پیوستگی با شهرهای دیگر سعادتمند باشد که در آن صورت ناچار باید این نتیجه را قبول کنیم. که کارهای چنین شهری که در حال انزواست کارها به خوبی تنظیم شده باشد و خود شهر نیز دارای قوانین خوب باشد. ولی آتیه چنین شهری را هرگز نباید روی این فکر استوار کرد که چون قوی شد بر همسایگان بتازد  و سرزمین های آن ها را فتح کند. این گونه نقشه ها و برنامه ها باید به کلی دور ریخته شود. از اینجاست که آشکارا می بینیم که مشاغل جنگی (با وصف اینکه باید محترم شمرده شود) عالی ترین هدف کوشش های انسانی نیست و فقط وسیله ای است برای نیل به آن هدف .

نباید هر شهری را فقط به این دلیل که دارای قوانینی است که شهروندان را برای تسخیر خاک همسایگان و استیلا بر جان  مال آنان تربیت می کند، شهری سعادتمند شمرد و قانونگذارش را مستحق ستایش دانست. دراین کار زیانی بس عظیم هست زیرا اگر این اصل پذیرفته شود که هر دولت قوی حق دارد بر همسایگان خود بتازد و زمام امور آن ها را به زور قبضه کند، در آن صورت، به موجب اصلی همانند هر شهروندی که در کشورخود کسب قدرت کرد باید مجاز باشد که زمام حکمرانی را از دست مقامات قانونی شهر برباید.

اصل یا قانونی که هدفش استیلای جبری بر دیگران باشد نه سیاستمدارانه است، نه سودمند و نه حق. زیرا مصالح افراد و دولت ها از هم جدا نیست

ملاک سعادت دولت:

خیلی ها بر این عقیده اند که سعادت دولت به فراخنای ارضی آن بستگی دارد و در نتیجه کشوری را که وسیع و فراخ مرز است خوشبخت می شمارند. ولی حتی به فرض اینکه نظر این قبیل اشخاص صحیح باشد، تصورشان از این مطلب که اصلا دولت بزرگ یا کوچک چیست غلط است، زیرا این عده درباره عظمت هر شهر از روی شماره ی ساکنان  آن قضاوت می کنند، در صورتی که ملاک صحیح در این مورد قدرت شهر است و نه جمعیت آن.شهرها نیز مانند افراد وظایفی دارند که باید انجام دهند و هر شهری که برای ایفای وظیفه اش مجهزتر باشد عظیمتر خوانده می شود. صفت «عظمت» در این مورد به همان مفهوم به کار می رود که در وصف عظمت بقراط. مردم وقتی می گویند که بقراط از فلان شخص بزرگتر است منظورشان مقایسه ی مقام بقراط (به  عنوان یک پزشک) با پایگاه حرفه ای آن شخص است و گرنه هیچ بعید نیست که قد طرف بلندتر و وزنش هم بیشتر از آن بقراط باشد. قانون چیزی جز نظم نیست و قانون خوب عبارت از نظم خوب است. اما می دانیم که توده ای بسیار بزرگ از مردمان هرگز نمی توانند منظم باشند. وضع دولت نیز (از حیث کمی یا زیادی جمعیت) شبیه وضع کشتی است. موقعی که جمعیتش خیلی کم است قادر به رفع حوایج داخلی نیست (در حالی که دولت بنا به تعریف جامعه است بی نیاز). اما از آن طرف، موقعی که جمعیتش زیاد است گرچه در این حالت قادر به رفع کلیه ی نیازهای بدوی زندگی است (کما اینکه هر ملتی ممکن است چنین باشد) ولی دیگر دولت به مفهوم حقیقتی این کلمه نیست. زیرا برقرار کردن حکومت قانونی در چنین کشوری از عهده ی کارگزاران خارج است. آخر چه کسی می تواند فرماندهی یا سپهسالاری یک چنین توده ی عظیم را به عهده گیرد، یا کدام شهروندی است که بتواند جارچی چنین اردویی گردد مگر اینکه نعره ای به قدرت نعره ی استنتور(می گویند نعره ای به اندازه چهار نفر داشت) داشته باشد.به این ترتیب وجود دولت از لحظه ای شروع می شود که جمعیتی کافی که تامین یک زندگی خوب در جامعه سیاسی از دستشان ساخته است دور هم جمع شوند زیرا فرمانروایان و اتباع کشور هر دو وظایفی دارند که باید انجام دهند و وظایف ویژه ی یک حکمران عبارت از فرمان دادن و قضاوت کردن است. به علاوه در شهری که جمعیت آن از حد لازم بیشتر باشد خارجیان و اجنبیان مقیم شهر به سهولت از حقوق و مزایای مدنی شهروندان برخوردار خواهند شد بی آنکه کسی از حقیقت مطلب آگاه گردد. در چنین شهری که بیشتر ساکنانش همدیگر را نمی شناسند، چه کسی شان و هویت حقیقی این قبیل اشخاص را کشف خواهد کرد؟ از این قرار، بهترین حد نصاب برای جمعیت یک کشور عبارت از بزرگترین شماره ی عددی است که برای تامین مقاصد زندگی لازم است ولی این شماره نباید از حد بگذرد که شهروندان را نسبت به هم بیگانه و ناآشنا سازد.

منابع:

*رساله ی سیاست (ارسطو)

*خداوندگاران اندیشه ی سیاسی(ب.فاستر)

*سیر حکمت در اروپا(محمد علی فروغی)

*...

پ .ن :من هم جای شما بودم حوصله ی خوندن این همه رو یکجا نداشتم...
2 نوشته شده در  پنجشنبه 24 شهریور1384ساعت 14:26  توسط مهراوه | 

از خودم می ترسم...

 

 

تازگی ها لبخندهایم تنها در قالب دقایقی کوتاه می گنجد.و ناراحتی ام...اصلا یا در اوج خوشحالی به سر می برم ،یا در اوج ناراحتی؛میانه ندارم .یا سرد سردم یا گرم گرم، یا پر از ولوله ام یا پر از تشویش.یا از ته دل می خندم یا با تمام وجود ناراحتم.غمی کهنه ازارم می دهد ،بی اختیار بی حوصله ام می کند،گاهی خفه ام می کند.تمام رنجهایم را به یادم می اورد و مثل بختکی شوم تا فریادم را از حلقومم دو دستی بیرون نکشد دست از سرم برنمی دارد.به خودم که نگاه می کنم جز طرح خنده ای مصنوعی چیزی بر روی لبانم نقش نبسته است ، به خودم که ...می ترسم به چشمهایم نگاه نکنم ... نمی خواهم چیزی را ببینم که یک عمر پنهانش کرده ام...من از خودم می ترسم...از چشم هایم...

2 نوشته شده در  سه شنبه 22 شهریور1384ساعت 23:52  توسط مهراوه | 

"نوک برج"
 

 در 11 سپتامبر 2001وقتی صدای انفجارفرو ریختن برجهای دوقلو در نیویورک و بعد از ان پنتاگون در واشنگتون در گوش جهان پیچید ،انقدر عمق حادثه زیاد بود که حتی به غیر از مردم امریکا در سایر کشورها نیز تا مدتها فیلم ها و عکسهای پخش شده در تلویزیون ها و ماهواره ها از یاد نمی رفت، و بی گمان شک وارده انقدر قوی بود که تا مدتها کسی این سوال را از خود نمی پرسید که ایا این خود امریکا بود که به طراحی این مانورمی پرداخت یا دست تروریسم های اسلامی و القاعده در کار بود...  اینکه ایا چند هزار نفر قربانی و چند ین دلار خسارت مالی به یک عمر  رفاه اقتصادی و دستیابی به چاههای نفت می ارزید؟ایا جتهای مسافربری هنگام برخورد مسافری هم داشتند؟ یا اینکه ایا باید مثل همیشه به گزارش ها، فیلم ها و عکسهای پخش شده از تلویزیون ؛این رسانه ی دولتی  اعتماد کرد؟اری مردم امریکا این سوالات را از خود نپرسیدند چرا که شتابزده و مضطرب به دنبال جسد نزدیکانشان می گشتند که شب قبل از حادثه بی خبر از همه ی زد و بند ها، با خیال راحت خوابیده بودند تا فردا صبح سرکارهایشان حاضر شوند و قربانی سیاست هایی شوند که یا تروریسم خوانده می شوند و یا خودزنی عاقلانه!...و حتی فاش کردن یک افسر نیروی دریایی آمريكا :كه يك كميته عملياتي سري وابسته به وزارت دفاع يك سال پيش از واقعه 11 سپتامبر، «محمد عطا»، سركرده مصري عاملان 11 سپتامبر را شناسايي كرده بود ُنیز دردی از انها را دوا نمی کرد...اری چند سال از ان حادثه می گذرد و 11 سپتامبرهای زیادی امده است اما هنوز کسی به قاطعیت نمی تواند بگوید که شب قبل از حادثه در پشت درهای بسته مراکز تعیین استراتژیک امریکا چه گذشت...که پیامدهای حادثه از حمله  به افغانستان  و برچیده شدن حکومت طالبان وحتی تحت فشار قرار گرفتن کشورهای عربی و اسلامی و ...نیز بیشتر بود!

2 نوشته شده در  یکشنبه 20 شهریور1384ساعت 12:55  توسط مهراوه | 

معاون اولیت مبارک...
 

مراسم  معارفه  پرويز داودي معاون اول جديد رييس جمهوري  فردا مصادف با ۲۰ شهریوردر ساختمان رياست جمهوري برگزار می شود.

پ ن:چند روزه که فقط تبریک می گم!!

2 نوشته شده در  شنبه 19 شهریور1384ساعت 19:26  توسط مهراوه | 

تولدت مبارک
 

۱۸ شهریور مصادف با تولد لئون تولستوی نویسنده و فیلسوف روسی است .کسی که در  متود ياسنايا پوليانا در خانواده اي اشرافي به دنيا آمد در سال 1855 در ارتش خدمت كرد و در جنگ سباستو پول شركت داشت و بعد از جنگ چند سالي در جرگه هاي اجتماعي درخشان سن پطرزبورگ به سر برد و در سن ۸۲ سالگی در گذشت... از اثار او می توان به :"جنگ و صلح" ( 1869) , "آناكارنينا" ( 1877) , "اعترافات من" (18829 )،"مرگ ايوان ايليچ" ( 1884) و "رستاخيز" ( 1900 )اشاره کرد...

 

2 نوشته شده در  شنبه 19 شهریور1384ساعت 2:58  توسط مهراوه | 

مرد؟

 

مرد بودن یا نبودن ، مسئله این است !

 

در جامعه ای زندگی می کنیم که تنها افتخارش به  مردانش ! است ، مردان سیاست مدار ،مردان هنرمند، مردان نویسنده، مردان اشپز، مردان خیاط  و مردان زن باره...مردانی که حرفشان یکی است !،مردانی که چون کوه استوارند! ،مردانی که از وجودشان قدرت و جسارت می بارد و امده اند تا این حیوان دراز موی ناقص العقل را تربیت کنند!!!و بلاخره مردان صاحب قدرت که مناسب دولتی را ...و انگار تنها هدف زن های ضعیفه مسلک!! این شده است که دل یکی از همین مردان پر افتخار را ببرند ،یا دلشان توسط انها  برده شود و اخر سر هم ازدواجی عاشقانه!!(که بنده گمان نمی کنم و به قول گفتنی عشق دیگر مال قصه هاست...) یا عاقلانه رخ دهد که لا اقل در پناه سنگر انان به قله ای کذایی(می شود مناسب و پست های به ظاهر اجتماعی و سیاسی را مثال زد!!) صعود کنند.

اما همیشه در پیدا کردن معنای واقعی کلمه ی مرد دچار مشکل می شوم ،تعریف مناسبی پیدا نمی کنم .تعریفی که لا اقل برای خودم قانع کننده باشد.فقط این را میدانم که انگار وقتی می گوییم "مرد" لابد باید به یاد فردین و بهروز وثوقی خدا بیامرز بیفتیم که با ان صدای بر امده از بن گلو تکیه گاهی چون کوه را در برابر چشمان زن به تصویر می کشد:"حبستو بکشم قناری"...اما واقعیت این است که نه حبس کسی کشیده می شد و نه قناری ای از قفس ازاد.

مردهای زیادی دیده ام که تنها به نام ان مزینند.اما نه اینجا می خواهم بحث را به فمنیست و فمنیست بازی بکشم و نه حوصله ی جر و بحث های همیشگی اش را دارم .زیرا دیگر برهمگان روشن است که بحث های "زن از دنده ی چپ مرد افریده شده است" و القابی چون "ضعیفه ،ناقص العقل و ..."و حتی نوشته های نیچه راجع به زن هم دیگر قابل اعتنا نیست و اگر هم باشد  برای عده ای به خصوص، که بیکارند و دنبال سرگرمی .بی مقدمه بگویم اگر از زن برای خود معیارهایی دارم تا تعریفش کنم ،برای مرد هم همین معیار ها را دارم با این تفاوت که گویی خیلی وقت است که با توجه به این معیارها به مردی برنخورده ام...اگر مرد بودن فقط به صدای کلفت است که بلانسبت گاو هم صدایی دارد کلفت تر از انکه فکرش را بکنی...گاهی اوقات فکر می کنم همین ضعیفه ها که جنس دوم هم خوانده می شوند ، لا اقل در عشقشان "بی ادعا یند". مطلق انگاری نمی کنم و تمام زنها را به یک چشم نمی نگرم اما در اینکه هر کسی جنس خودش را بهتر میشناسد هیچ شکی نیست. نمی خواهم زیاد حرف بزنم و اسمان و ریسمان را بهم ببافم اما تنها هدفم از نوشتن این مطلب این است که بفهمم واقعا مرد را خارج از انواعش و به طور کلی  چگونه تعریف کنم؟اگر تعریفش کنید کمک بزرگی در حل مسئله ی پیچیده ای که گاه گاهی عذابم میدهد و مرا دچار تناقض می کند، کرده اید ....

 

(در اخرملتمسانه خواهش می کنم که در بیان نظراتتان از جمله ی "مگر هر چیزی تعریفی دارد" استفاده نکنید زیرا به غیر از اینکه به این جمله آلرژی خاصی دارم تصور بحث دوباره برای اقناع سازی پشتم را می لرزاند.زیرا واقعیت هرچند تلخ همه ی ما همین است که خواه نا خواه تعریف می شویم و با همان تعریف مان است که زندگی می کنیم و هویت داریم و توضیح چنین مسئله ی بدیهی ای به نظر مشکل می اید)

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 17 شهریور1384ساعت 16:3  توسط مهراوه | 

تو را ...
 

 

  " تو را به خاطر انکه انگونه که می خواستم" ،

      نبودی، 

     می بخشم؟؟...

       ای کاش انقدر بزرگ بودی،

    که عذرم را نخواسته ،

    می رفتی ...

   دیگر سکوت هم علامت رضایت نیست،

   بهانه ای است که:

    تیرباران شوی

   از سر رحم...

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 16 شهریور1384ساعت 13:41  توسط مهراوه | 

" زاویه دید"
 

دوستان در اینجا لازم می دانم که وبلاگ شخصی  محمد جواد غلامرضا کاشی با عنوان زاویه دید را معرفی کنم .با توجه به اینکه قبلش اجازه اش را از ایشان گرفتم.

2 نوشته شده در  سه شنبه 15 شهریور1384ساعت 15:24  توسط مهراوه | 

خبر 40 دقیقه ای!!
 

محمد باقر قالیباف شهر دار تهران شد...

2 نوشته شده در  یکشنبه 13 شهریور1384ساعت 17:43  توسط مهراوه | 

"ذن"
                                       

                                     

 


"اندیشیدن به این که من نمی خواهم دیگر به تو بیندیشم / همچنان به تو اندیشیدن است/پس بگذار بکوشم تا نیندیشم که نمی خواهم به تو بیندیشم"                                          از کتاب ذن چیست از ع.پاشایی

شاید قبل از اینکه بخواهیم فکر کنیم بالفور به این نتیجه می رسیم که گاهی اوقات همین "فکر" است که عذابمان می دهد بی هیچ سر و صدایی ارام می اید ،به ظاهر برای کمک،اما چون بختک تا دیوانه ات نکند دست بر نمی دارد ،برای هر چیزی اصل و قاعده ای می سازد ،امر می کند،نهی می کند،شرط می گذارد و مثل ریسمان دور پایت را می بندد و اجازه ی هیچ حرکتی نمی دهد.ظاهرا حرفش حساب است اما تمام حساب هایت را به هم میریزد !گاهی اوقات تا سر حد جنون از خودت بیزارت می کند و به آدمی تبدیلت می کند که "منطقی و عقلگرا" می نامیمش.از همان آدم هایی که جنون و دیوانگی را تا به حال برای لحظه ای هم تجربه نکرده اند و "خطر کردن" برای انها کلمه ایست غیر قابل اعتنا و مورد نکوهش.

اما همه ما ،روزهایمان را می گذرانیم غافل از اینکه فهمیده باشیم که زندگی بدون فکر چقدر می تواند لذت بخش باشد و آرزوی "ذن" هم همین است"که بنیان این واژگونی را بر اندازد و اشکار کند که ما به طور روانی و زیستی زندگی کنیم نه از روی منطق."  و به قول الن واتس :

"ذن یک درمان است درمانی برای بیماریهای ناشی از قید و بندها و   شرط و شروطها ،درمانی است برای فلج ذهنی و اضطرابی که از خوداگاهی مفرط ناشی می شود"

 

2 نوشته شده در  شنبه 12 شهریور1384ساعت 1:2  توسط مهراوه | 

حضور فرهاد در صدا و سیما؟!!
 

در نهم شهریور هشتادو یک فرهاد مهراد مرد متولد دی ماه بعد از دو سال معالجه بر اثر بیماری هپاتیت سی در گذشت...مردی که هنوز صدایش طنین انداز هر محفلی است...."یه شب مهتاب ...ماه میاد تو خواب ...منو میبره کوچه به کوچه..."

 امشب در تلویزیون برنامه ای شبانه چند ساعتی را به یادبود او اختصاص داده بود اما از این موضوع فقط همسر او نگران نیست...

سایت اختصاصی او /کلیپ زیبایی از فرهاد را حتما ببینید...

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 1:22  توسط مهراوه | 

زمین در خطر ...

      

          طرح جدید دولت امنیتی کابینه احمدی نژآد

  "ایرانیان از همه قشرها دوباره خلع پاسپورت می شوند و به مجوز خروج محتاج می شوند" بناء به اطلاعات رسیده از تیم وارداتی مصطفی پور محمدی معاون اسبق فلاحیان در وزارت اطلاعات و وزیر کشور جدید  و هماهنگی کامل وزارت کشور و وزارت اطلاعات ایران طرحی بر مبنای به کنترل در آورد مسافرتهای ایرانیان جوان و زیر ۱۸ سال و کنترل اقتصاد و بازارهای مسافرتی و فرودگاهی به صحنه می آید  این طرح که قرار است قبل از  تصویب مجلس به اجراء در آید بازرگانان ایرانی را موظف مینماید تا در برابر اداره مالیاتی ایران و بازنمودن پرونده مالی و اقتصادی  یعنی کد اقتصادی اجازه سفر به خارج را داشته باشند و همچنین جوانان زیر ۱۸ سال و مجرد را فقط با مجوز ولی و یا سرپرستشان در هر نوبت از سفر مجاز خواهد نمود و برای اینکه افرادی که در خارج از کشور و با پاسپورت ایرانی اقامت دارند به دام این طرح گرفتار نمایند قرار است با یک هماهنگی با وزارت خارجه کلیه پاسپورتهائی را که تا تاریخ مشخصی بوسیله اداره کنسولی ممهور به مهر مشخصه نشده اند از اعتبار خارج نمایند و همچنین قرار است در این طرح ایرانیان خارج از کشور را موظف سازند که هر ۳ ماه یکبار گزارش چگونگی زندگی و وضعیت خود را حضورا گزارش نمایند که البته این طرح برای توجیه حضور جاسوسان و عاملین رژیم در کنسولگریهای خارج از کشور میباشد...


   پرونده سوءاستفاده سفراي خارجي از دختران ايراني، روي ميز وزير جديد خارجه          

 با آغاز به كار وزير جديد خارجه، پرونده اغفال وسوءاستفاده از دختران ايراني توسط سفارتخانه‌هاي خارجي در تهران، در دستور كار وزارت خارجه قرار گرفت.
بنا بر اين گزارش، از ماه‌ها پيش، منابع آگاه از كشف يك باند اغفال و سوءاستفاده از دختران ايراني در تهران توسط تعدادي از سفارتخانه‌هاي خارجي خبر دادند كه در اين باند، دست‌كم نه سفارتخانه، متهم به اغفال دختران ايراني شده بودند.
پرونده اين باند كه همراه با مستندات و تصاوير مربوط به اقدامات غيراخلاقي اين سفرا بود، به دليل شرايط خاص انتخاباتي كشور و عدم فعاليت جدي وزير و معاونان وي در وزارت خارجه، بدون رسيدگي باقي ماند تا پس از آغاز به كار وزير جديد به آن رسيدگي شود.
هرچند يكي از موارد اين پرونده كه مربوط به سفير قبرس بود، از سوي رسانه‌هاي اين كشور افشا شد، اما مسئولان وزارت خارجه ايران با سرپوش گذاشتن بر اين موارد، سعي كردند تا از افشاي جزئيات اين باند، خودداري كنند.گفته مي‌شود، نام تعدادي از سفراي عربي و آفريقايي دراين باند وجود دارد.
در اين حال، منابع آگاه از شيوه ديگر سفارتخانه‌هاي خارجي در سوءاستفاده از دختران ايراني خبر مي‌دهند.سفارتخانه‌هاي خارجي با استخدام تعداد قابل توجهي دختران ايراني و موظف كردن آنان به حضور نيمه‌عريان در محوطه سفارتخانه، از آنان به عنوان ابزار جنسي سوءاستفاده مي‌كنند.
گفتني است، تاكنون از سوي مقامات رسمي به اين اقدام اعتراض نشده است...


2 نوشته شده در  چهارشنبه 9 شهریور1384ساعت 16:52  توسط مهراوه | 

؟؟؟

 

   وای که چه قدر بعضی اوقات دلم می خواد بذارم این اشکای لعنتی بیان پایین ... گریه کنم اونم با صدای بلند.نمی دونم اینکه هر روز زندگی می کنم ،اینکه روزای خوبی دارم ، اینکه فکر می کنم خوشبختم و اینکه گاهی از ته دل می خندم ،نشونه ی عادت کردن به این زندگیه یا بی خیالیه ؟...سرم سوت می کشه مثل قطاری که انگار یه عمره دارم باهاش سفر می کنم و هیچ وقت هم نمی رسم.یه چیزی کمه ،همون چیزی که خودم هم نمی دونم چی شد که یهو غیبش زد،عین خودم ...نگاهام غریب شده ،نمی شناسمشون ،نه به غریبیه نگاهای پدربزرگ که  انگارمدتهاست می خواد یه چیزیو بگه  نه؛ مثل نگاههای یه بچه شیش ساله غد  شده که با مامانش قهر کرده ونمی تونه درک کنه که" چرا مامانش باید انتخاب کنه که با کدوم عروسک بازی کنه!!! "نمی خواد قبول کنه که سهمش رو از شخصی ترین بازی ،خودش به دست نیاره ،نمی تونه عروسکی که دلش نمی خواد رو بغل کنه و بهش عادت کنه ...نگاههامو که دوره می کنم محو محو شدم خودمو نمی بینم؛ گمون کنم از قطره هاییه که حالا از چشمای بچه می ریزه .مثل یه بچه ی نق نقوی مغرور نشسته گوشه ی اتاق و نمی ذاره اشکاش حتی از چشماش پایین بلغزن و منو از شر این نگاه که خیس خیس و نمی ذاره هیچی رو ببینم نجات بده.جوری بغض کرده که انگار قصد داره تا اخر عمر دست به عروسکاش نزنه! می خواد بازی هم نکنه .پیش خودش می گه: مگه همه باید بازی کنن؟من میرم مشقامو می نویسم! اما خودشم می دونه که مثل همیشه حرفش حرف نیست ،می دونه که نمی تونه ببینه که هر وقت خواهرش  اونم با بی میلی با عروسک بازی می کنه اون بشینه و فقط مشق بنویسه،می دونه که نمی تونه عروسک رو ببینه که توی کمد شیشه ای نشسته و منتظر یکی دیگه است که بیاد، می دونه که نمی تونه ببینه که حالا عروسک مال خواهرش شده و داره به اسمی که خواهرش روش گذاشته عادت می کنه، اخه فقط اون می دونه که اسم واقعی عروسک چیه! ...هنوزم کسی درونم می خواد فریاد بزنه اما مطمئنم که کار بچه نیست ،اون  بر خلاف سنش مغرور تر از این حرفاست اون قدر که اشکاش  تو چشمش این قدر نیومدن پایین که حالا دیگه خشک شدن ،اما با اخمش  طوری پیشونیه کوچیک و شفافشو چروک کرده که  به مامانش بفهمونه که چقدر از دستش ناراحته.اما انگار کافی نیست...انگار نباید هیچ بچه ای عروسک خودشو داشته باشه ؛اینو وقتی فهمید که عروسک دوست داشتنی خواهرش رو دست خودش دید! حالا می خواد یه تصمیم دیگه بگیره،دیگه نمی تونه بیش از این با مامانش لج کنه ،چون خیلی وقته که از گشنگی دلش قارو قور میکنه!... میخواد صبح که از خواب پا می شه بره عروسکشو پاره کنه تا دیگه نه خودش اونو ببینه نه خواهرش...اون وقت از صبح تا شب با خیال راحت فقط مشق می نویسه!!

راستی این کدوممونه که  داره می نویسه؟

2 نوشته شده در  سه شنبه 8 شهریور1384ساعت 23:16  توسط مهراوه | 

بد یم مگر انکه خلافش ثابت شود....
    

            ای کاش زودتر از اینها می فهمیدیم...

 

      اگر انتظارات خود را به صفر برسانید ُصاحب 

     همه ی مواهب می شوید ...           " بودا"

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 6 شهریور1384ساعت 14:56  توسط مهراوه |