تبليغاتX
" زمین در خطر است"
" زمین در خطر است"
به شیطان هم اجازه داده اند! در چهارچوب قانون شیطنت کند
اندیشه های سیاسی "1"

 

 

- جمهور:

در رساله ی جمهور بزرگترین اثر افلاطون که  حاوی اندیشه های سیاسی او نیز هست کلمه ی  جمهوریت ترجمه ایست از لغت یونانی "پولیتیا" که این لغت در زبان اصلی مفهومی به مراتب وسیع تر از ان دارد که ما بر حسب عادت استنباط می کنیم.پولیتیا که جمهوری ترجمه ی ناقصی از ان می باشد به هر نوع قانون اساسی و ایین حکمرانی قابل اطلاق است .لغت دیگری که در این رساله وجود دارد "عدالت" است ، که ترجمه ی "دیکیوسون" است و ان را به زبان امروز تقریبا می شود "اصول و معتقدات اخلاقی" ترجمه کرد.عدالت در نظر افلاطون عبارت از نوعی استعداد و تمایل درونی است در انسان که جلوی احساسات و انگیزه های شدید وی را که طالب منافع خصوصی است می گیرد و بشر را از انجام کارها که ظاهرا به نفعش تمام می شود ولی مورد نهی وجدانش هستند باز می دارد .

- فضیلت:

به عبارتی فضیلت در نظر افلاطون عبارت است از خصیصه ای که انسان خوب در مقایسه با انسان بد (یا بدتر)سهم بیشتری از ان دارد ،او می گوید:دادو ستد ،نجاری و طبابت می توانند انسان را به نجار خوب یا طبیب خوب تبدیل کند اما این عدالت است که فقط انسان را به انسان خوب بدل می کند و 4 صفت اساسی سازنده فضیلت را خرد،شجاعت،رعایت اعتدال و عدالت می داند که دارنده این صفات در نظر افلاطون انسانی است که انسان خوب نامیده می شود.می گوید:اگر می خواهید به فضیلت کامل انسانی برسید در ان صورت همه باید مطیع مقرراتی شوند که قانون برای هدایت اتباع کشور تعیین کرده است  . به گفته ی مایکل ب.فاستر این قسمت از افکار افلاطون در عصر جدید ناسازگار است . اندیشه های اخلاقی محصول سنتی است که این نکته را در عمق ذهن ها فرو برده است که بین چیزهایی که اخلاقا صحیح است و چیزهایی که به مصلحت جامعه است تفاوت وجود دارد .بنا به اندیشه ی صاحب نظران کلاسیک ،اعصار جدید فلسفه ی به وجود امدن دولت همین است که قسمت اخیر را به زور اجرا کنند ولی اجرای قسمت قبلی جز وظایف دولت نیست  و دولت برای این تاسیس شده است که زندگی در جامعه را  امکان پذیر سازد .

- سرشت و ماهیت دولت:

افلاطون خود را به چشم ناطقی می نگرد که در ضمن سخنانش مشغول تعریف ان سرشت کلی (ازلی)است که دولتها تا حدودی دارا هستند و هر دولتی که بیشتر از ان بهره مند باشد به همان نسبت به مفهوم دولت نزدیکتر خواهد بود اما افلاطون هرگز دولت را به شکل "واحد"ی نمی پندارد که در داخل تشکیلاتی بزرگتر جا گرفته باشد .عدالت خصیصه ایست که دولت را بی نیاز از دولت های دیگر می سازد .درست است که دولت عادل از تولید زحمت و خسارت برای دیگران اجتناب دارد ولی توفیق وی در این مورد(بر عکس توفیق انسان عادل) مرهون رفتار عادلانه اش نیست بلکه از قطع رابطه ی کامل با ان دو لتهاست زیرا که شهر بی نیاز افلاطون هیچ گونه احتیاج یا چشم طمع به خاک دیگران ندارد.

ـ پیدایش طبقه ی پاسداران در جامعه ی بدوی:

جنگ و روحیه ی جنگجویی که شهرها در نتیجه ی اعتیاد به تجملات دچار ان می شود به وجود امدن طبقه ی دیگری را ایجاب می کند:"چگونه می توان سپر و تیر و شمشیر و سایر ابزارهای جنگی را به دست کسی که با فن استعمال انها اشنا نشده است سپرد و انتظار کامیابی از او داشت؟پس  لازمه ی تربیت پاسداران موسیقی و ژیمناستیک و تربیت جسمانی است".موسیقی در یونان شامل شعر رقص و اواز بود و تهذیب روح را بر عهده داشت و افلاطون بعد از گفتن این مطالب هدف از تربیت بدنی  را به طور کلی ایجاد صفت مردانگی در جوانان و تبدیل کردن انها به مردانی مهذب و با فرهنگ می داند.  و می گوید:" ارزش حقیقی تربیت بدنی را در ان نفوذ و تاثیری که در روح و خصلت انسان می بخشد باید جستجو کرد"

ـ داشتن حکومت،خصیصه ی اساسی جامعه ی سیاسی:

به نظر افلاطون هر جامعه ی سیاسی باید دارای دو چیز باشد دو چیزی  که بودن انها چنین جامعه ای را از سایر جوامع انسانی ممتاز و متفاوت می سازد:یکی از این دو چیز عبارت از وجود هیاتی حاکم یا فردی حاکم در جامعه است .وظیفه ی خاص این هیات حاکم عبارت از تشخیص منافع کلی همگان و انتخاب بهترین راه برای تامین ان منافع است .از این جهت ان شهر بدوی و ان اجتماع نخستین که پایه اش به وسیله ی سقراط در جمهوری افلاطون ریخته می شد و گلاکون به کنایه ان را "شهر خوکان "می نامیدبه همین یک دلیل که هیات حاکم و طبقه ی فرمانروا نداشت جامعه ی سیاسی خوانده نمی شد.فرق جامعه ی سیاسی با جوامعی از ان قبیل که هم اکنون در بالا شرح داده شد در این است که جامعه ی سیاسی "نظارت مبنی بر مقصود"را جانشین "غریزه ی صرف"می سازد و این منظور را با وارد کردن طبقه ی موثری (پاسداران)که وظیفه اختصاصی انها توجه به مصالح کلی دولت و شهروندان است تامین می نماید.اما افلاطون طبقه ی حاکم را مجاز به اینکه نیروی مساعی خود را صرف تا مین منافع طبقاتی یا انفردای سازندو اگر چنین وضعی پیش اید نتیجه اش انهدام و متلاشی شدن هدفی خواهد بود که تشکیلات اجتماع در درجه ی اول به قصد تحقق بخشیدن به ان به وجود امده است.اکنون دولت تکمیل شده ی افلاطون از سه طبقه ی اصلی تشکیل می شود،نظامیان ،فرمانروایان و تولید کنندگان . بنابراین در شهر ایده الی افلاطون تمام تشکیلات اقتصادی باید بر پایه مبادلات و توزیع کالاهای مورد نیاز استوار شده باشد وقتی به صورت قانون و مقرراتی که فقط  به حال طبقه ی سوم نافع است .افلاطون متفاوت بودن این سه طبقه را از همدیگر از شرایط اساسی وجود عدالت می داند و اجرای ان را در داخل شهر اسانتر می کند.اگر اصطلاح طبقه در اینجا نیز به همان مفهومی که صاحب نظران سیاسی عصر جدید استعمال می کنند به کار برده می شود صورت قضیه مبهم و مغشوش خواهد شد ،زیرا معنی این اصطلاح حتی در زبان امروز هم به اسانی قابل توصیف نیست .مفهوم طبقه در تشکیلات شهری افلاطون با قبول این نظر که فلسفه ی سیاسی او متضمن نوعی فرق و امتیاز طبقاتی است ساده و مشخص است.و منظورش ان فرق و امتیاز اجتماعی است که بین مناصب مردان شاغل و ناشی از کمبود فضیلت انسانی در وجود انهاست و به نظر افلاطون تنها ان دولتی که در تشکییلات سیاسی اش منصب حکمرانی را به بهترین افراد کشور سپرده شده باشد به حق می تواند ادعا کند که فلسفه ی وجودی خود را به عنوان دولت ایفا کرده است .در شهر ایده الی افلاطون اصل "عدم تساوی"حکمفرماست .به این معنی که پایگاه و موقعیت سیاسی شهروندان با هم فرق دارد و این فرق ناشی از توفق فضیلت در طبقات بالاست .وی اصل "تساوی استعداد"را از ریشه و بنیان باطل می شمارد و بر این عقیده است که خود طبیعت نه تنها این تساوی را از مردان دریغ کرده بلکه حتی استعداد فطری انان را برای کسب فضایل انسانی نیز فرق قایل شده است.

ـ دولت شکل طبیعی و ازلی جامعه:

در تئوری های افلاطون دو بخش مجزا از همدیگر وجود دارند :

1-    اعتقاد به اینکه اعمال و وظایفی که حکومت انجام می دهد برای بقای دولت ضروری است.

2-    این اعمال منحصرا باید به وسیله ی طبقه ای خاص از مردم که در داخل تشکیلات همان دولت وجود دارند ایفا گردد.

اندیشه ی دموکراسی اخیر قسمت دوم نظریه افلاطون را باطل می شمارد ولی منکر قسمت اول نیست .همان طور که مفهوم اصل مساوات این است که عام شهروندان یک کشور برای تصدی امور و مناصب ان کشور بالقوه مساوی هستند .اما تئوری مارکس بر عکس تئوری دموکراسی قسمت اول را رد می کند و به بیانی دقیق تر در همان حال که معترف است وجود حکومت برای هر دولتی ضروری است ،ان فرضیه افلاطون را که"دولت شکل طبیعی جامعه بشری"است را منکر است و جامعه ی ایده الی مارکس جامعه ایست که در ان دولت باید به تدریج خشک و نابود شود.

ـ نو اوری افلاطون:

این تئوری  که غالبا به عنوان "توری کمونیستی افلاطون" تلقی گردیده است می گوید: برای مثال هیچ پاسدار یا رهبری قادر نخواهد بود زن یا کودکی را نشان دهد و بگوید که این زن یا کودک مال من است ،خود افلاطون صریحا بیان می کند که هدف این سیستم تولید وحدت  و یگانگی میان پاسداران است.همچنین در مورد اشتراک در مال می گوید:فقط میزان کوچکی از مال  و ملک و لوازم مورد نیاز روزانه است که به واقع باید در اختیار همه ی پاسداران باشد و مشترکا به وسیله ی همه ی انها مورد استفاده قرار گیرد و داشتن هر نوع دارایی دیگر برای پاسداران ممنوع است و قرار نیست که انها دارای (پول ،زمین ،زیور ..)باشند زیرا در ان صورت منافع شخصی پیدا می کنند و این منافع ممکن است بین انها اختلاف ایجاد کند و رقابت طبقاتی به وجود اورد.

ـ اندیشه ی بکر افلاطون : "فلاسفه باید حکومت کنند"

فلاسفه برای اینکه سالم بمانند سعی کرده اند خود را از تیررس جامعه ای که در ان پاک نا پاک می گردد دور نگه دارند و همین کناره گیری از اجتماع انها را به مردانی که نسبت به ان اجتماع بی مصرف و بی فایده اند تبدیل کرده است. افلاطون با بیان این مطلب میگوید :وضعی را که در نتیجه ی ان انسان به یک فیلسوف تبدیل می شود به کمک تشبیه غار توصیف می کند.در نظر او فیلسوف مردی است که دارای قدرت اندیشه ی علمی است و باید به خاطر داشت که همین مفهوم علم در جهانی که افلاطون در ان زندگی می کردو اثار خود را می نوشت چیزی کاملا بدیع و تازه بود.علم به عقیده ی او عبارت از دانایی و حقیقی و معرفت خالص است و انسان این دانایی را فقط موقعی بدست اورد که بتواند دانسته ی خود را با دلیل و برهان عقلی ثابت کند.وظیفه ی فلسفه به عقیده ی افلاطون این است که نه تنها در عرصه ی ریاضی بلکه در هر کدام از حوزه های دیگر دانش علم جانشین اعتقاد سازد و خود افلاطون نخستین فیلسوفی است که به این وظیفه ی عمل کرده است.وظیفه ی دیگر فلسفه را اثبات درست بودن قوانین مورد اطاعت کورکورانه ی جامعه و پیدا کردن دلایل معقول می داند به عبارت دیگر تمام ان سرمشقها را به محک استدلال بزند و از صحتشان در پرتو برهان اطمینان حاصل نماید.

ـ ناموس یا قانون:

لغت ناموس را معمولا به قانون ترجمه میکنند ولی هم به صورت قانون و هم عرف به کار می رود و بدین ترتیب ناموس هر دولت برای هر فرد در داخل مرزها و درون تشکیلات سیاسی ان دولت زندگی می کند معیاری خاص معین کرده است و مکلف به رعایت کردن ان است.اگر چنین معیاری در دسترس نباشد ان وقت میان چیزهایی که انسان می خواهد انجام دهد و چیزهایی که باید انجام دهد هیچ گونه فرق و تمایزی نمیتوان گذاشت و این یعنی اصطکاک اخلاقی! افلاطون نیروی تعلیم و تربیت را موثرترین نیرو در مقابل تجاوز به حریم قانون می داند و می گوید: تعلیم عبارت است از اغشته کردن افکار و احساسات شهروند جوان به مفهوم و الزامات قطعی ناموس به نحوی که او تمام قیود و فرامین ناشی از این را داوطلبانه بر اعمال خویش تحمیل نماید و دیگر لازم نباشد که او با بکار بردن زور از ارتکاب "اعمال نهی شده"بازداشت یا اینکه با دادن پاداش به انجام "کارهای خوب"تشویقش کرد.یک فرد انسانی ممکن است به یکی از این دو دلیل فاقد فضیلت باشد:

1-    ممکن است او نتواند خود را به پایه ناموس دولتش برساند و به علت قصوری که کرده قابل سرزنش است!

2-    یا اینکه ممکن است به عنوان شهروند دولتی که ناموس خود ان دولت ناقص یا فاسد است به دنیا امده باشد که در فضیلت چنین شهروندی طبعا نقصانی وجود خواهد داشت اما نمی شود او را به دلیل این نقصان مذمت کرد .

ـ اشکال:

دانایی فیلسوف افلاطون همان طور که قبلا گفته شد یعنی ان دانشی که صلاحییت به کار بردن قدرت را به وی می بخشد ،هیچ فایده ای رابه حالش برای تحصیل قدرت ندارد زیرا تا این لحظه فرض بر این بود که تاسیس دولتها و طرح منشورها ی حکومت را می توان از عرصه ی تصادف و و تقدیر به عرصه ی عقل و منطق انتقال داد مشروط به این شرط قبلی که فیلسوفان در مقام سلطنت باشند .اما تحقق این شرط خود بستگی به تقدیر و تصادف دارد و از همین روست که افلاطون به ناچار از ان ادعای سابقش که دولت کمال مطلوب وی قابل تحقق است دست بر می دارد و اعتراف می کند که چنین دولتی در وضع عادی به وجود امدنی نیست مگر اینکه در نتیجه ی تصادف یا بر اثر نوعی الهام یزدانی به وجود اید.اما افلاطون در عبارتی دیگر به گفتار خود ادامه میدهد و در دفاع از خویش می گوید:اندیشه ی دولت کمال مطلوب اگر چه تحقق عملی نمی یابد ولی به هر حال معیاری در اختیار فیلسوف می گذارد که راهنمای رفتار خصوصی اوست و او در پرتو چراغی که در عالم خیال بر افروخته است می تواند از راه صحیح حرکت کند و بنابراین سرشت و سازمان دولتی که وی در داخل ان متولد شده است هر قدر هم بد باشد تاثیری در این رستگاری شخصی ندارد ،به گفته ی خود افلاطون :هیچ مهم نیست که این دولت کمال مطلوب ما موجود یا اینکه اصلا به وجود امدنی باشد و فیلسوف طبق اصول سرمشقهای همان دولت ناموجود زندگی خواهد کرد .بر طبق این نظر می توان گفت که لااقل  فیلسوف برای تنظیم و هدایت اعمالش به ناموسها و سرمشقهای دولتی که در داخل تشکیلات ان پا به عرصه ی وجود گذاشته است نیازمند نیست.نیز محتاج نیست که در انتظار تاسیس دولتهای خوب و مهذب که محیط و شرایط زندگانی صحیح را برای وی و دیگران تامین خواهند کرد ،بنشیند و چشم به پیدایش اینگونه دولتها بدوزد. و اکنون سرمشقی در اختیار دارد که هیچ تصادف تاریخی قادر به مردم محروم کردنش از ان نیست و در نتیجه مسئولیتی هم داردکه هیچ تصادف تاریخی نمی تواند وی را از ان معاف سازد.

2 نوشته شده در  دوشنبه 31 مرداد1384ساعت 1:55  توسط مهراوه | 

زمین در ...
 

 من زندگی را دوست دارم

                 ولی از زندگی دوباره می ترسم

 من دین را دوست دارم 

  

 ولی از کشیشان می ترسم

 من قانون را دوست دارم

      ولی از پاسبان ها می ترسم

  من عشق را دوست دارم

                ولی از زنها می ترسم

 من کودکان را دوست دارم

              ولی از ایینه می ترسم

 من سلام را دوست دارم

    ولی از زبانم می ترسم

  من می ترسم،پس هستم!

 من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم!!

                                                                                       (حسین پناهی)

2 نوشته شده در  جمعه 28 مرداد1384ساعت 1:1  توسط مهراوه | 

"اختلاس چند میلیاردی..."

 

افشای تخلف های نجومي 11 هزار ميليارد توماني و 81۷ ميليارد توماني توسط ديوان محاسبات کشور

محمدرضا رحيمي رئيس ديوان محاسبات کشور ، برخي تخلفهاي کلان دستگاه هاي اجرايي کشور را فاش کرد.

 -تخلف يکي از وزارتخانه ها  درحدود 11هزار ميليارد تومان ،

- بخش آرد و نان : در اين بخش ، تاکنون حدود 817ميليارد تومان تخلف صورت گرفته و کشف شده است.

- در يک بررسي مشخص شد 60هزار تن برنج در کشور گم شده و حدود يک ميليون و 400هزار تن گندم نيز وجود خارجي ندارد و حتي مقدار زيادي گندم وارداتي کشور فقط براي حيوانات قابل استفاده  بوده است

- براساس اعلام رئيس شرکت بازرگاني پتروشيمي به علت وضع قانون تثبيت قيمتها در مجلس ، حدود 500ميليارد تومان به جيب دلالها رفته است

-رئيس ديوان محاسبات کشور به تخلفات سازمان مديريت و برنامه ريزي نيز اشاره کرد و افزود: اين سازمان ، هر ماه به کارمندان خود 3ماه حقوق مي دهد. رحيمي با اشاره به اين که ماليات بعد از نفت ، بزرگترين منبع درآمد کشور است ، خاطر نشان کرد: برخي موسسات و شرکتها با استفاده از خلائ موجود در قوانين کشور و با وجود کسب درآمدهاي کلان ، از پرداخت ماليات معاف هستند

- يک موسسه فرهنگي سال 81 حدود 18ميليارد تومان درآمد داشته اما از پرداخت ماليات معاف بوده است در حالي که صاحب اين موسسه توده اي است و همه درآمدهاي خود را به امريکا منتقل مي کند.  رئيس ديوان محاسبات کشور درباره تخلفهاي وزارت تعاون افزود: وزير تعاون ، در مدت تصدي وزارت تعاون ، حدود 7هزار سکه طلا هديه داده که قانوني نبوده است.

- برخي از صندوق ذخيره ارزي وام گرفته اند و در سوئيس زمين و ويلا خريده اند. رئيس ديوان محاسبات کشور به تخلف برخي افراد حقيقي نيز اشاره کرد و گفت : يکي از افرادي که به عنوان صادرکننده نمونه معرفي شد و از دست آقاي خاتمي جايزه گرفت ، متخلف بوده اما جالب اينجاست که هنوز به دنبال دريافت جايزه صادراتي خود است!!!

                                                ***

 معصومه شفيعي: گنجي 48 ساعت است كه از دريافت سرم خودداري كرده و تمام علائم حياتي وي در وضعيتي بحراني است

همسر گنجي عنوان كرده است: تمام تلاش ما و دوستان دور و نزديك گنجي به صورت شبانه‌روزي در مرحله‌ي كنوني معطوف به اين است كه با او ملاقات كنيم و نظر خود و همگان را مبني بر شكستن اعتصاب غذا به او برسانيم؛ با اين كه اين تلاش‌ها از كانال‌هاي متعدد با تمام امكانات صورت مي‌گيرد ولي متاسفانه هنوز موفق نشده‌ايم نظر مسوولان قضايي مربوطه را جهت گرفتن مجورز ملاقات جلب کنیم

دادستان عمومي و انقلاب تهران، گفت: ما به اين نتيجه رسيديم كه خانواده و اطرافيان گنجي به دنبال توطئه براي تبليغ عليه نظام بودند. آنها احساس مي‌كردند كه دادسرا اجازه نمي‌دهد كه گنجي در بيمارستان بستري شود و رفتند عكسي از پايي كه مينيسك آن پاره بوده را جابجا كرده و به زندان فرستادند كه اين‌گونه تبليغ كنند كه يك مددجو مينيسك پايش پاره شده اما دادسرا اجازه‌ي عمل نمي‌دهد كه در دنيا عليه ما تبليغ شود. وقتي ما او را بيمارستان فرستاديم مشخص شد، توطئه و سوء نيت آنها روشن شد.!!

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 25 مرداد1384ساعت 16:18  توسط مهراوه | 

" نمی خواهم بزرگ شوم"
    

          ...  یادم امد ؛

      بعد از این همه سال ،دیگر انکار نکن!

                 درست همان جا بودی

     - شاید هم انطرف تر -

  یادت هست؟

  صدایت را کلفت کردی

   و به من که رویم را برگردانده بودم

 به لحن ادم بزرگ ها گفتی:

                   "قهر مال بچه هاست!"

        - تنها یادگار کودکی ام را گرفتی -

       ... دیگر رویم را بر نگرداندم

                     قهر هم نکردم

   یادت هست؟

    پشت اواری از زمان

            روی نیمکت "فکر کنم" ها بودیم که ،

     دستم را پس زدی و

                      به قول خودت مثل بچه ها

      .... قهر کردی و رفتی...

                     "تازه ان روز فهمیدم چقدر بزرگ شده ام "

2 نوشته شده در  دوشنبه 24 مرداد1384ساعت 0:46  توسط مهراوه | 

"شیار نحس"

 

 

   تقصیر من بود، خود خود خودم.گمان کنم از وقتی که آن چوب لعنتی کلفت را  در لانه شان کردم این طور شد.من که نمی خواستم ...فقط کمی -حتی کمتر از کمی- کنجکاو شده بودم، آنقدر که بتوانم فقط از نزدیک ببینمشان  انهم وقتی که با هیجان فرار میکنند و به هم میخورند و با سرو صدایی که -انگار نمی شنیدم -  از این طرف به آن طرف حرکت می کننند و سعی میکنند که ملکه را نجات دهند ؛" ملکه " اصلا به خاطر همین ملکه آن چوب را در لانه شان کردم . کسالت بعد از ظهر مجبورم کرد ، یکنواختی غروب جمعه! چقدر بعضی اوقات بلاهت به اوج می رسد و آدم احساس میکند که تک تک سلول های مغزش همان فرمانی را - که نباید - صادر می کنند و او هم بدون آنکه هیچ  مقا ومتی از خود نشان بدهد ،می پذیرد ، قبول میکند ، عمل میکند...

از همان روز بود که بدبختی من هم شروع شد .بختی که واقعا بر گشته بود .بختی که تا آن  روز نمی دانستم که چه ماهیتی دارد و برحسب چه موقعیتی می تواند خوب یا بد باشد؛ اما درست از همان روز احساس بطالت به سراغم امد .هر صبح با طلوع آفتاب -یا کمی زودتر - از خواب بیدار می شدم و با غروبش می خوابیدم یا نه ا صلا نمی خوابیدم.

اما یک شب  از همان شبهایی که نمی خوابیدم به چشم خودم دیدم که مورچه ها به صورت ردیفی و هماهنگ ،بدون آنکه هیچ کدامشان بخواهند از صف بیرون بزنند از لابلای شیار های مغزم می گذشتند -گویی در مغزم لانه ای ساخته اند- و به همان ترتیب ازمجرای بینی ام بیرون میامدند و بدون هیچ تلاشی از دهانم دوباره وارد مغزم می شدند ، هر کدامشان گوشه ای از مغرم را با خود می برد و اینکار آنقدر ادامه  پیدا میکرد که دیگر نمیدیدمشان ،محو میشدند، آن وقت دیگر احسا س نمی کردم که در فضا معلقم ،گاهی اوقات این حالتم را برایش توصیف می کردم - همان که اکثر اوقاتم را با او بودم -  ،می گفتم که چقدر زجر میکشم ،چقدر درد دارم ، اما نه اینکه میخندید ،نه، فقط تحقیرآمیز نگاهم میکرد ومن چقدر خوب می فهمیدم که این آخریها رابطه اش را  با من کمرنگ و کمرنگ تر میکرد تا این که دیگر به خوش و بشی روزمره وزورکی محدود می شد .

اما من عادت داشتم . به این رفتارها عادت داشتم. اصلا از همان اول هم می دانستم که نباید می گفتم اما گفتم ؛چون دلم میخواست که به غیر از من او هم بداند ، شاید احساس می کردم که با گفتنش از اهمیت قضییه کاسته شود اما این طور نشد .من این جدایی را هم زیر سر آنها میدانستم . انها قدرتمند تر ازآن بودند که فکر میکردم.

ان چوب لعنتی ،ان لانه ی  لعنتی ، و همه ی درد سرهایی که بعدها برایم به وجود آمد همه شان به نحوی با آنها ارتباط داشت .دلم میخواست زیر پاهایم لهشان کنم .اما به محض اینکه به آنها نزدیک می شدم همه ی حرفهایم را فراموش می کردم .تا اینکه به یکی ازآن موجودات کوچک و موذی بر می خوردم  با ترس و لرز پاهایم  را از دو طرفش رد میکردم که مبادا یکی ازآنها را له کنم.همیشه وقتی راه میرفتم مواظب بودم که زیر پاهایم نروند .همیشه سرم پایین بود و فکرم پیش آن موجودات نحس !

در به در شده بودم .هر شب به اجبار خودم را می خواباندم تا شاهد رد شدن آنها از مغزم نباشم .شاهد تباه شدنم. همه چیز رنگ نکبت گرفته بود زمان دیر میگذشت یا نه، اصلا نمی گذشت .نمی دانم فقط یادم می آید که روز می شد و شب می شد و تنها راهی که برایم ما نده بود "فکر نکردن" بود . نباید به چیزی فکر می کردم ،اما ناخود اگاه همه چیز حتی بیشتر از قبل بارها و بارها تکرار میشد! زخمی شده بودم .روحم خراش بر داشته بود بی آنکه بفهمم در دامی افتاده بودم ،در چرخه ای - چرخه ای که فقط دور خودم میچرخید- سرم گیج می رفت وعق می زدم و انقدر بالا می آوردم که چشمانم سیاهی می رفت..روی تختم می افتادم . اما انگار تخت هم خودش را می کشید پایین ،نمی گذاشت که من....

بعضی اوقات که از خواب می پریدم روی تختم نبودم ،انداخته بودنم  روی زمین،دیگر حتی صندلی رو به پنجره -ی گوشه ی اتاق هم آرامم نمی کرد  .خاک گرفته بود و از میان همه ی وسایل نکبت باراتاق خودنمایی میکرد و من را صدا میکرد اما خودش هم میدانست که دیگر چیزی به غیر از آنها توجه مرا به خودش جلب نمی کرد

دیگر روی تخت هم نمی خوابیدم اما باز هم نیمه شب ها که از خواب می پریدم ملکه را می دیدم .که دور من حلقه می زد و مرا محکم می فشرد، نفسم بند می امد پر از عرق می شدم. سردم میشد. دیگر شب و روز نداشتم .

از بیداری می ترسیدم .دلم می خواست بروم هر چه سم هست یک جا بخرم و شر این لعنتی ها را کم کنم .اما می ترسیدم گاهی اوقات  سعی می کردم خودم را سر گرم کنم اما همه چیز را شبیه ان موجودات میدیدم . نه اینکه فکرم مشغول باشد نه! اما همه جا بودند ناخوداگاه وارد ذهنم میشدند. از چاه دستشویی بالا می آمدند از شیر حمام به جای اب بر سرم می ریختند . تمام بدنم را می گرفتند.سیاه پوشم می کردند .من می دویدم،بالا و پایین می پریدم .فریاد میزدم .عربده می کشیدم .اما کسی به کمکم نمی آمد.حتی او که مرا زاییده بود.فقط مرا می گرفت و شروع میکرد به گفتن حرف هایی که هیچ ارزشی نداشت و ساعتی که می گذشت می آمد.مرا نگاه میکرد پیش خودش پچ پچی می کرد و می رفت و من هیچ وقت نمی فهمیدم که چه می گوید .اوایل می ترسید به طرفم بیاید فکر می کنم به خاطر آن لعنتی ها بود.همه ی آنها .  با آن چشمان موذی و شاخک های سیاهشان ! اما بعد ها گویی می دیدشان .وقتی درست فکر می کنم بعد ازآمدن او آنها هم  می رفتند ولی باز که می رفت سرو کله شان پیدا می شد.خیلی وقت بود که از خانه بیرون نرفته بودم. صدای زنگ تلفن مدام می آمد . چقدر دلم می خواست صدایش را بشنوم برایش درد و دل کنم و بگوید و بگویم اما.. نمی توانستم آنها دوباره می آمدند .گروهی ؛ریز ریز مثل نقطه ی سیاه .غذا ؛ تمام بشقابها را پر می کردند . خیلی وقت بود که دیگر غذا نمی خوردم .او که مرا زاییده بود دست میکشید روی سرم .تمامشان می چسبید کف دستش و محو میشدند .دستش را می گرفتم ، روی تمام بدنم می کشیدم .تمامشان می رفتند.بعد احساس می کردم چقدر خوبم،چقدر شادم ، ....اما او می رفت .تازگی ها نمی فهمیدم چرا نمی توانستم از روی تخت تکان بخورم ، فقط تقلا می کردم  .اثری از انها هم نبود انگار دست به دست هم داده بودند تا کاری بکنند . یکی از همان روزها که به تختم چسبیده بودم اوآمد .او که مرا زاییده بود هم .نمی فهمیدم چه اتفاقی افتاده است اما به سرعت متوجه شدم نقشه از چه قرار است دست همه ی آنها توی یک کاسه بود  می خواستم از جایم بلند شوم اما نمی توانستم آن موجود -بزرگ- دوباره شروع می کرد به حرف زدن . می ترسیدم .گاهی اوقات آنقدر صدایش را بلند می کرد که احساس می کردم مغزم تکان می خورد !

سعی می کردم که دیگر نگاهش نکنم به او که مرا زاییده بود نگاه می کردم -نمی دانستم چرا او دیگر با آنها همدست شده بود ؟ -  مدتی بود که صدایم را نمی شنیدم شاید داشتم می شدم مثل آنها که صدایشان در نمی اید .از اینکه او هم با آنها بود می ترسیدم .سردم می شد به پتو پناه می بردم ....تار و پود پتو را می جویدند.دیگر نمی توانستم از روی تخت بلند شوم.اینبا ر دیگر جدی بود . دلم می خواست فریاد بزنم . تمام مغزم پر بود از آنها !  دنبال کسی می گشتم ! گذشته ای !چیزی ! عشقی  شاید اما ....نبود. چقدر نگران بودم چقدر دلگیر  . بی انکه تلا شی کنم ، حتی بفهمم، چشمانم پر از اشک می شد . به خودم که می آمدم  می دیدم تمام وجودم را  تمام خودم را خورده اند . داشتم هرز می رفتم قدم روز به روز کوتاه تر می شد .داشتند مرا می جویدند .گوشتهایم را زیر دندانهایشان می دیدم.فریاد می زدم اما او که مرا زاییده بود هم...

او هم نمی آمد. کجا بود؟ کجا بودم؟ دیگر بالا و پایین نمی پریدم . خیلی وقت بود که احساس می کردم وزنم زیاد شده.احساس می کردم سنگین شده ام . اصلا مزه غذا را یادم نمی امد فراموش کرده بودم چه جوری باید غذا خورد؟ همه جا سفید بود .سفید سفید .مثل لحظه ای که متولد شده بودم .مثل شور و شوق خفته ی جوانی ام .اضطراب داشتم.هر از گاهی کسی می آمد طرفم و به چیزی که قطره قطره درون پوستم می کردند ور می رفت و.... تا مدتی پیدایش نمی شد. صدای کسی نمی آمد نمی دیدمشان . گم شده بودند .یا از بس دیده بودمشان دیگر محو شده بودند .

گاه گاهی  کسی از دور  صدایم می زد . با صدایی گرفته و لرزان مرا می خواند . اما من توان نداشتم ، رمق نداشتم .سرا پا گوش می شدم ،اما فایده ای نداشت ....

صدای تپش قلبم لحظه ای ارامم نمی گذاشت . ... با صدای زوزه در آمیخته بود  .همه زوزه می کشیدند . کم کم داشتم گذشته ام را فراموش می کردم ، او که مرا زاییده بود هم ! .اما آنها ،آن موجودات کریه هم چنان بودند هر روز می آمدند محو می شدند ، دوباره می امدند مثل مهمان های نا خوانده ،چقدر مزه ی گس انها تکراری بود . اما هیچ وقت عادی نمی شد. شده بودم یکی از آن موجودات ، شبیه شبیه خودشان .شبیه یکی از همان ها که برای عوض کردن ملافه و گرفتن نبضم هر از گاهی به سراغم می آمدند . - همه چیز شکل ان لعنتی ها شده بود-  همه جا بیشتر از هر موقعی سفید شده بود مثل برف ، مثل اضطراب ،مثل شک . مثل همه ی بعد از ظهر های کسالت - همان چیزی که بدبختم کرد - مثل روح ،مثل همه ی روزهای بر باد رفته ، مثل .. دیگر یادم نمی آید .یادم نمی آید چند ماه یا سال دیگر به تخت چسبیده بودم، چه تعداد از آن موجودات از شیارهای مغزم عبور کردند ؟و او که مرا زاییده بود چقدر بالای سرم اشک ریخت ؟ نه یادم نمی آید... فقط این را یادم می آید که روزی که همه چیز رنگ گرفت ، و ناگهان شیار مورب آن موجودات محو شد ، و دیگر مجبور نبودم ان قرصهای لعنتی را بخورم، خیلی وقت بود که موهای جو گندمی ام را شانه نکرده بودم ! خیلی وقت بود که دیر شده بود...

 

2 نوشته شده در  جمعه 21 مرداد1384ساعت 13:21  توسط مهراوه | 

دیدار با گنجی
 

       

      فردا، پنجشنبه مصادف با ۲۰مرداد ماه

             روز ملاقات ملی با گنجی

    ـ گوشه ای از متن  فراخوان:    

       ما امضاء كنندگان اين فراخوان، ضمن تأكيد بر ضرورت پاسخگويى قوه قضائيه به درخواستهای مشروع ،قانونی و برحق اين روزنامه نگار شجاع در ساعت 14 روز پنج شنبه20/5/84(ساعت رسمى ملاقات) به منظور ملاقات با اكبر گنجی به بيمارستان ميلاد مراجعه خواهيم كرد تا ضمن ملاقات و مذاكره با او، درخواست صميمانه آزاديخواهان و مدافعان حقوق انسانها را به گنجی عزيز برسانيم و بگوييم كه مسير مبارزه و دفاع از آزادی،عدالت،دمكراسى وحقوق بشر ،وجود عزيز تو وامثال تو را بيش از پيش مى طلبد تا حضور سالم و پوياى گنجی،خارى در چشم كسانى باشد كه خاموشى فرياد رسا و حق طلبانه اش را به انتظار نشسته‌اند

 ـ امضا کنندگان:

على افشارى، على اكبر موسوى خويينى دكتر محمد ملكى دكتر ناصر زرافشان عليرضا جبارى سيمين بهبهانى رضا دلبرى عبدالله مومنى مهدى امينى زاده باقر علايى على اشرف درويشيان حجت شريفى ستار امينى محمدعلى عمويى دكتر فريبرز رييس دانا فاطمه حقيقت جو دكتر رضا يوسفيان دكتر على تاجرنيا محمد دادفر حسين لقمانيان حسين مجاهد دكتر احمد زيدآبادى سعيد مدنى على سياسى راد خانم عابدينى هادى كحال زاده محمدعلى سيدنژاد سميرا صدرى عليرضا كفشكنان شاكر كيوان صميمى مجيد تولايى محمد بهزادى مصطفى تنها محمود يگانلى عليرضا كرمانى شايا شهوق ناصر اشجارى داوود محمدى ابراهيم صحافى بهزاد شكريان شهرانگيز ابوطالبى زهره تنكابنى على ارجمندى پيمان معظمى رضا شرفى مرضيه منصورى نسرين رضايى رضا باغچه سرا نسرين علوى زاده قدرت سميع ماريانا ظفرى احمد بنى حسن فاطمه سلطان زاده محمد جودكى هزير پلاسچى الناز انصارى مجيد ملكى شهروز مقدم توتونچى جعفر مهر اقدم بيزن امينى كسرى پيله چيان پروانه سمامى گوهر شميرانى حميد بى آزار شهلا انتصارى سيف الله اكبرى نجف رحيمى على فايض پور رضى جعفرزاده كريم قربان زاده فرزانه آقايى پور احمد بابايى نادر اسداللهى محسن اسداللهى محمد هاشمى امين احمديان بهاره هدايت جعفر رسولى ماكان مينايى سعيد مرادى اميرحسين رحمانى مهدى عربشاهى على كاكاوند على طاهرى احسان پورنگ محسن شيرزاد داود شاهچراغى رضا بخشى كيوان اميرى مرتضى اصلاحچى فاطمه آرام ن‍‍ژاد فريد مدرسى محمدرضا نوربخش كوروش طاهرى محمد عاملى عليرضا ارشادى فر مجيد برقى سميه مغنى زاده شوان رستمى مهدى محمدى اميرحسين بهروز اميد كمانى سعيد طبرسى مجيد جانى پور مصطفى خسروى محمدجواد بنى حسينى ايمان براتيان حميد هداوند محسن سيدين احسان منصورى محسن سهرابى نگار زمانفر حميد طباطبايى مهدى حبيبى صديقه بيگدلى نصرالله كشاورز بي‍ژ‍ن پوريوسفى اسماعيل سلمان پور داوود زمانى ياشار قاجار مسعود دهقان متين مشكين حامد ابراهيمى عابد توانچه مهدى مشايخى حاجيلرى على كميجانى توحيد على اشرفى كيوان انصارى روزبه رياضى حميد چمن على بيكس على مهرى مصطفى صداقت جو امير اسحاقى نفيسه زارع مرتضى احمدى على رحمتى نژاد جواد رحيم پور حسام فيروزى على مقيمى بهزاد اسدنژاد سراج ميردامادى مريم شبانى مجتبى سادات عباس سرلك محمد سعيدزاده جعفر شرفخانى مهدى حسين نژ‍اد خشنود احمدى حميدرضا مالكى احمد مدادى محمود معتقد جواد علايى رئوف طاهرى بهروز طاهرى زهره اسلاميان رضا خجسته رحيمى بهروز خالقى مهدى فولادگر محمدرضا رحيمى راد ساسان آقايى بهزاد مينايى

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 19 مرداد1384ساعت 23:59  توسط مهراوه | 

"دلم گرفته!"
 

...زندگی ما اینگونه می گذرد،انسان تصور می کند که در نمیشنامه ای معین نقش خود را ایفا میکند و هیچ ظن نمی برد که در این اثنا بی انکه به او خبر بدهند صحنه را تغییر داده اند و او نادانسته خود را وسط اجرایی متفاوت می یابد...

                                                                       "میلان کوندرا"

2 نوشته شده در  چهارشنبه 19 مرداد1384ساعت 0:42  توسط مهراوه | 

هجوم به خانه ی گنجی
 

دوشنبه  مصادف با ۱۷ مرداد(روز خبرنگار) در حدود ساعت ۱۰:۳۰ صبح عده ای مامور وارد خانه ی گنجی شدند و خانه اش را تفتیش کردند...

عکسی که ظاهرا خانه آقای گنجی را پس از بازرسی ماموران دادستانی نشان می دهد برای اطلاع بیشتر اینجا و اینجارا کلیک کنید

2 نوشته شده در  سه شنبه 18 مرداد1384ساعت 2:49  توسط مهراوه | 

17 مرداد ، روز خبرنگار مبارک
 

"خبرنگار رسالت دارد" این جمله ایست که همه ان را هزار بار شنیده ایم ،در تمام کتابها ،روزنامه ها،تلویزیون،و بنده هم در همین چند واحدی که گذراندم...اما اینکه "رسالت "چه معنایی دارد ، به بحثی گسترده نیاز دارد و مسلما فضایی بازتر از این می خواهد...اما:

 "روز خبرنگار بر همه ی خبرنگاران بارسالت

                     مبارک باد"

2 نوشته شده در  سه شنبه 18 مرداد1384ساعت 1:24  توسط مهراوه | 

واعظ! سکوت کن
 

چندی پیش در خانه ی یکی از دوستان شعر خوانی بود...مثل همیشه داشتم از خواندن و گوش دادن شعر لذت می بردم ، اما آن شب شعری خوانده شد که بیشتر از همه مرا مجذوب خود کرد:

    -"پاییز بی حیاست

     که چنین لخت می شود

     در چشم های هرزه ی خورشید دوره گرد

     -واعظ سکوت کن !

     فردا سپید چادری از برف می خرد "

      حسین صادقی

2 نوشته شده در  یکشنبه 16 مرداد1384ساعت 18:1  توسط مهراوه | 

 

                                           <...>

 

اتاق بزرگی نبود.انقدرها بود که بتواند در عرض آن دراز بکشد و پایش را بچسباند به دیوار و هی رهایش کند و دوباره همان کار راادامه دهد و ...

میز و صندلی گوشه ی اتاق که فقط پناهگاه گرمی برای گربه ی همسایه بود تا با خیال راحت بدون هیچ گونه مزاحمی روی آن استراحت کند انهم در شبهای سرد زمستان .

شاید بزرگترین شانس زندگی اش بود ؛اتاقی با در و دیوار خاکستری و سقفی با مایه های آبی .هر روز که از خواب بیدار میشد تصمیم میگرفت کوله اش را پر از خوراکی کند و برود کوه .اما می ترسید .نسبت به کوه احساس تنفر که نه،اما احساس خوبی هم نداشت .یک جور ارتفاع بود .او از ارتفاع می ترسید، از سرازیری. از اوج گرفتن . می خواست بیرون نرود.تلاشی هم نکند.آنقدر از این فکرها کرده بود که حالا دیگرحفظشان شده بود . فقط کیفش را برمیداشت و مثل معمول پر از کاغذ و چند تا قلم مو و ابرنگ می کرد و راه می افتاد

از وقتی که بهترین اثرش را را رد کرده بودند به آن جا احساس انزجار داشت (من هم)؛به آن میز ، به آن مرد بد هیبت ،که  تنها سبیل کلفتش کافی بود  که به طرف مقابلش جرات اعتراض ندهد، اما چه میشد کرد ؟

همین بوم های بی رنگ تنها امیدش بودند .سرش را به شیشه تکیه می داد و با دو دستش بوم را محکم می گرفت .ماشین های رنگارنگ توی خیابان شاید می توانست بهترین دورنما برای بوم بعدی باشد . آدم های عجیب و غریب و پیوند ان ها با حیوانات ،مثلا سگ ؛یا بر عکس پیوند سگ با آدم ها .این طوری لااقل دلش نمی سوخت که آدم را با سگ پیوند داده است که بعد مجبور شود بگوید :«سگ بیچاره»، به حرکات دستهایشان دقت می کرد ،به لب ها و سر هایشان .چشمانش را تنگ می کرد انگار این قدرت را داشت که لب خوانی کند یا همه چیزرا به صورت آهسته ببیند اما چه فایده؟او فعلا قدرت این را نداشت که من را ببیند  یا اینکه بهترین نقاشی اش را به سبیل کلفت ترین مرد دنیا ثابت کند ...

ایستگاه آخر بود باز هم تا آخرین ایستگاه رفته بود و می بایست بر گردد اما جالب این جا بود که از این تکرارخسته نمی شد هر روز میرفت و بر میگشت .بدون هیچ گونه اعتراضی و کارش شده بود کلنجار رفتن و کار کردن روی مخ سبیل کلفت ترین مرد دنیا و آخر سر هم ...دوباره برگشتن به خانه و همان اتاق همیشگی که بزرگ نبود .آن قدر ها بود که بتواند در عرض آن دراز بکشد و پایش را بچسباند به دیوار و هی رهایش کند و دوباره...

آرامش ، آرامشش همیشه به کمکش می آمد .خودش هم می دانست بارها تصمیم گرفته بود که دیگر نقاشی نکند .اما نمی شد عاشقش بود با آن آرام می گرفت خط خطی کردن و رنگ پاشیدن روی بوم حالش را جا می آورد . سکوت فرو خفته اش را با رنگ به بوم می پاشید و دیگر به هیچ چیز فکر نمی کرد .محو می شد ، رها می شد ، رنگهایش را بر می داشت با مداد طرحی روی دیوار می کشید و شروع میکرد به رنگ کردن .مشکی براق .ابی. خاکستری .همان رنگهای همیشگی .آنقدر می کشید تا خسته می شد ،می نشست دستش را می گذاشت زیر چانه اش و نگاه می کرد ،و به قدری نگاه می کرد تا خوابش ببرد .(اما من خواب نمی رفتم انقدر می نشستم که...)

صدای زنگ ساعت و تیک وتاک مداوم  ان و گاهی هم صدای آرام و بی جان گربه هنگام کش و قوس دادن بدنش تنها صدایی بود که از آن اتاق به گوش میرسید .صبح ها که کارش را خوب میدانست ،عصرها هم که به تازگی پارک کنار خیابان را پیدا کرده بود_ همان پارک که... _ رفتن به پارک هم کم کم  داشت برایش عادت میشد فکر می کنم همان جا بود که"واقعا" دیدمش همان موقع که موهایش روی صورتش را پوشانده بود و باد یک لحظه هم بیحرکتشان نمی گذاشت همان موقع که ...، یک دفعه احساس کردم خیلی وقت است که می شناسمش آرامش عجیبی داشت ، انگار چیزی ذهنش را نمی آزرد  ،فقط قدم می زد ،وقتی تمام پارک را دور می زد از کوچه ی پشتی بر میگشت .شرط می بندم که حتی مرا ندید چه برسد به اینکه بخواهد سنگینی نگاهم را حس کند اما من ..خوب او را می دیدم خوب خوب مثل همیشه !از ضلع غربی پارک می امد .یک ،دو،سه، چهار،پنج،شش.قدم هفتم سیگاری روشن میکرد ،قدم دهم زیر پایش له اش میکرد، قدم سیزدهم سیگاری دیگر روشن میکرد ولی _ با لذت و آرامش تمام _تا اخر می کشیدش ،موهایش را از پیشانی کنار نمی زد این اجازه را می داد که هر اتفاقی بیفتد، خودش را می داد دست سرنوشت، با هیچ کس در نمی افتاد لج نمیکرد ،حتی دیگر کسی را مجبور به کاری نمیکرد...از همان روز بود که احساس کردم این جایی نیست ،مال این دور و برها نیست،جایی دور افتاده ،فضا ،جزیره ،نمیدانم ولی او هم ! زمینی نبود .حرکاتش غیر عادی بود ،احساساتش ،افکارش ،حتی عشقش ،حتی اتاقش ،اتاقش که بزرگ نبود اما آنقدر ها بود که ...نمی دانم عصر کدام روز بود؟ عقربه ی ساعت روی کدام عدد بود؟ چند دفعه پارک خالی شد و پر شد؟چند دفعه گمش کردم و...که دوباره دیدمش ،در عرض چند دقیقه تمام دلشوره و اضطرابم تبدیل شد به آرامش ،به رهایی ،به هیجان ...راه می افتادیم ،او برای کلنجار رفتن با سبیل کلفت ترین مرد دنیا و من هم برای کلنجار رفتن با خودم، با او؛ او که اصلا مرا نمی دید .هیچ کس را نمی دید حتی آن مرد سیبیل کلفت را.می رفت درست روی همان صندلی همیشگی می نشست .سیگارش را روشن می کرد و به هیچ جهت نگاه میکرد و با آرامشی که هر کس به جای ان مرد سبیل کلفت بود خام میشد، حرف میزد و بعد هم بدون اینکه ظاهرا" بخواهد نظر کسی را عوض کند از اتاق بیرون میرفت...بارها شده بود که می خواستم داد بزنم ..اما نمی شد نمی توانستم، دوباره راه می افتادم دنبالش ، سر تا پایش را نگاه می کردم حتی حرکت چشمانش را .چشمانش که چقدردرونشان حرف بود چقدر میشد بدون انکه چیزی بگوید با چشمانش حرف زد .برق چشمانش آسمانی بود . بارها آرزو کرده بودم که ای کاش به جای او من نقاش بودم تا او را میکشیدم ، رنگش می کردم ،از بی رنگی درش می آوردم ، لبان کبودش را صورتی می کردم، موهای جو گندمی اش را مشکی می کردم ،اما انگار تمام رنگهای دنیا برای رنگ کردن آن همه تار موی بلند و پر پشت کم می آمد، آنقدر غرق در او میشدم که نمی فهمیدم کجایم ؟کجا میرود؟ اوایل زیاد گمش میکردم حالا فقط منتظر می ماندم تا بیاید ، و او می آمد ، یک ، دو،سه،چهار،پنج، شش، سیگاری روشن میکرد ،قدم دهم خاموش می کرد و تکرار و تکرار و تکرار...مثل همیشه به چشمانش خیره که می شدم ،از من رو برمی گرداند چشمانش را به جایی دور می دوخت ؛ تازگی ها که به اتاقش می رفتم احساس می کردم خلقش تنگ می شود؛ حوصله اش سر میرفت و بیقرار می شد ، می رفت کنار پنجره می ایستاد دستش را به چارچوب پنجره تکیه می داد و گاهی اوقات تا کمر از پنجره خم میشد، باد موهایش را به بازی می گرفت، و من چقدر می ترسیدم که نکند... اما او  حتی بر نمی گشت که ببیند من هستم یا نه؟ می خواستم چیزی بگوید به این هم راضی بودم که برگردد و فریاد بزند و مرا از اتاقش بیرون کند از ذهنش ، اما او هیچ چیز نمی گفت ، ساعتها کنار پنجره می ایستاد و بعد هم بی توجه به من شروع می کرد به طرح زدن ، اما من به این سادگی ها از او دلگیر نمی شدم .حالا دیگرپیش آن مرد سبیل کلفت هم نمی رفت ،صبح ها جای دیگری مشغول بود نمی دانم کجا؟ نمی فهمیدم ، چند بار سعی کرده بودم که بفهمم "انجا" کجاست ؟ اما بیهوده بود...چقدر بعد از انجا ! با هم قدم زده بودیم ،چقدر زیر باران خیس خیس می شدیم و مو هایش می چسبیدند ته سرش و او فقط روبه رو را نگاه می کرد و دستهایش را برای چند لحظه هم از جیبش بیرون نمی اورد .اما من حرف می زدم ، می گفتم و می گفتم ، گاهی با نشاط ، گاهی  بی رمق ...و او گوش میداد .اما  نه، گوش نمی داد بعضی اوقات درست وسط حرف های من با صدای بلند شعر می خواند ،من هم ساکت می شدم ،دقیق می شدم و گوش می دادم اصلا لذت می بردم که او بخواند دوست داشتم صدایش را بشنوم ، می خواستم کشف کنم از کدام سیاره است که این چنین مرا تسخیر کرده است .روحم را ،قلبم را ، تمام خودم را...هر کجا که میرفت با او بودم . توی اتاقش ، توی پارک ،توی خیابان ، داشتم کم کم خودم را به او نشان میدادم احساس می کردم حالا تقریبا من را میدید ، یعنی لا اقل مرا می دید،چون دیگر وقتی با او صحبت می کردم نگاهش جای دیگری نبود درست خیره می شد به من و من چقدر احساس خوبی داشتم وقتی نگاهم می کرد ، انگار از جایی می افتادم ،یا چیزی در درونم خالی می شد، تهی می شدم ، دیگر چیزی نداشتم که بگویم... حواسش پرت شده بود تعداد سیگارهایش بیشتر شده بود ، آرامشش را از دست داده بود دیگر" همان" نبود ،شده بود مثل بقیه ؛ نمی دانست چه می کند؟چه می خواهد؟ دیگر قدم نمی زد ،پارک هم نمی آمد کار هم نمی کرد فقط به من خیره می شد و سوال های عجیب و غریب می پرسید اما می دانستم مخاطب سوال هایش من نبودم ، انگار از خودش می پرسید بعد هم بلند میشد و با عصبانیت از خانه بیرون می رفت و تا صبح هم نمی آمد و گاهی اوقات که می امد تا صبح بالای سرش می نشستم . با سنگینی نگاهم از خواب می پرید و به من که خیره اش شده بودم می نگریست ، سرش را میان دستانش می گرفت دیگر نمی خوابید ،و به خودش لعن و نفرین میکرد ، از خودم بدم آمده بود،چرا با من حرف نمی زد ؟چرا فقط گاهی اوقات خیره می شد به من؟چرا برایم توضیح نمی داد که از کجا امده است؟ آرامشش را از کجاآورده بود؟ چرا هیچ وقت نمی نشست روی آن میز و صندلی خاک گرفته؟چرا هیچ دوستی نداشت؟چرا آن روز از میان آن همه بهترین بومش را پاره کرد؟چرا مثل بقیه ی آدم ها سوار ماشین نمی شد؟چرا گریه نمی کرد؟ از ته دل نمی خندید؟ چرا با آن دخترک چنین برخوردی داشت ؟ نه نمی توانست دبه در بیاورد من تمام روز را با او بودم چقدر دلگیر دخترک شدم- ای کاش دخترک می فهمید که او برای عشق زمینی ساخته نشده است -...چقدر دلم می خواست صدایم را بشنود و بگویم عشق آن قدر ها هم ترسناک نیست ؛فقط کافی است امتحان کند، ریسک کند، بزند به سیم آخر اما می دانستم فایده ندارد ، به خوردش نمی رود ، می دانستم دوباره نگاهم می کند و بعد سرش را رها میکند عقب و به سقف خیره می شود و... هنوز یادم نمی رود ،برای دخترک ان 30 دقیقه انتظارآنهم در آن سرما قرنها طول کشید ولی او بی اعتنا درست کنار من پای یک درخت تکیه داده بود و با آرامش سیگار می کشید و او را نگاه می کرد که چگونه از سرما می لرزد عادت داشت با این کارش خودش را بیشتر از هر کسی عذاب می داد خودش را می کشید کنار و از دور همه چیز را تحت نظر داشت ، من هولش می دادم اما تکان نمی خورد فقط بر میگشت و با تعجب پشت سرش را نگاه می کرد و بعد از مدتی ایستادن و از دور نگاه کردن راه می افتاد ،دستی در موهایش می کشید و مثل همیشه شب می شد و صبح می شد و خورشید بر می آمد و فرو می رفت بعضی اوقات تا سر حد جنون عذابم می داد اما با این حال دوستش داشتم ، از شب تا صبح کنارش می نشستم و با رویایش زندگی می کردم او را ساده پیدا نکرده بودم که به این سادگی ها از دستش بدهم، بین این همه فقط او بود که می توانست مرا شاد کند ، "رهایم کند که بروم " اما حالا او هم دیگر آرامش نداشت ، بومش را خط خطی می کرد کیسه های بزرگ قرمز رنگ را به طرف دیوار پرت می کرد و رنگها پخش می شدند ،روی دیوار ، روی سقف ،روی من ،خسته شده بودم نه اینکه از او - من به این سادگی ها از او دلگیر نمی شدم – از خودم از اینکه چرا اینجایم؟ چرا همه ی ادم ها که تا حالا دیده بودم این قدر ...؟دیگر داشت کم کم باورم میشد که او هم مرا نمی بیند ، مثل بقیه ! اما نگرانش بودم می دانستم تقصیر از من است که آرامش قشنگش را گرفته ام اما چه می شد کرد؟ بی چاره شده بودم ،کارهایش مضطربم میکرد ،چشمانش دیگر برق نمی زد،  نقاشی هایش پر از طرح های کج و معوج و درهم شده بودند و این طرح ها انقدر ادامه پیدا کردند تا اینکه به چشم خودم دیدم، یک روز که داشت نقاشی می کشید ، طرح روی بومش لحظه به  لحظه بیشتر شبیه من میشد!! شبیه خود من ، حالت من ، حس من ، رنگ من ... تمام که شد گوشه ای افتاد و بلند بلند گریه کرد ، باورم نمی شد مثل وقتی شده بودم که او را نمی دیدم ،مثل لحظه ی برخورد کوه به کوه،لحظه ی بی تابی مضطربانه ی  نوزاد قبل از متولد شدن، لحظه ی سنگین خداحافظی؛ احساس می کردم دیگر وقتش است ، وقت رها شدن ، آزاد شدن ،باید برای همیشه مدیونش می بودم ، او بود که رهایم کرد  اما "زود" خیلی زود...بین دو چیز دوست داشتنی گیر کرده بودم که انتخاب هر یک مستلزم از دست دادن دیگری بود اما چاره ای نبود انگار فقط باید همین یک راه را انتخاب می کردم میدانستم که دیگر راهی ندارم حتی اگر بخواهم؛ تصمیمم را باید می گرفتم و همین کار را هم کردم،" خودم و خودش و تمام خاطره هایم را آزاد کردم "... تا فردا که از خواب بیدار می شود با تعجب به جسد دخترکی  نگاه کند که شب پیش طرح روی بوم او بود ...!!


 

2 نوشته شده در  جمعه 14 مرداد1384ساعت 1:6  توسط مهراوه | 

زمین در خطر است؟؟!
 

حسن احمدی مقدس قاضی دادگاه اکبر گنجی و صادر کننده ی حکم پانزده سال حبس و تبعیدبرای این روزنامه نگارترور شد..."

2 نوشته شده در  چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت 0:39  توسط مهراوه | 

"یک سوال!"
 

 با عشق

 زمان فراموش می شود

    آیا با زمان

  هم عشق فراموش می شود؟

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 11 مرداد1384ساعت 17:25  توسط مهراوه | 

"اقای خاتمی خداحافظ!!!"
  

  "وقتي خاتمی از برخي اصلاح‌طلبان گله مي‌كرد فريادي از جمع بلند شد كه پس گنجي چه؟ خاتمي كه نمي‌خواست وارد اين موضوع شود گفت: نگذاريد بگويم بيشتر مشكل از خود اين آقا است " 

 محمد خاتمی

                  گنجی؟! ...اقاجری؟! 

رییس جمهور ايران در ادامه سخنانش به "حکم ننگين" ارتداد برای هاشم آغاجری، استاد دانشگاه، به دليل سخنرانی انتقادی اش در همدان در ماه اوت ۲۰۰۲ اعتراض کرد و گفت: "برای اولين بار در دوران اصلاحات، با وجود افتخاری که جمهوری اسلامی داشت و در زمان امام (آيت الله خمينی) نيز وجود داشت که هيچ کس را بخاطر اعتقادش مورد اتهام قرار نمی دادند، يک انسان مسلمان، عاقل، دانشمند، متعهد و معتقد را به اتهام ارتداد به اعدام محکوم کردند."

2 نوشته شده در  سه شنبه 11 مرداد1384ساعت 0:55  توسط مهراوه | 

مریم من ابلیس می زاید
   

         

            " مریم من ابلیس می زاید"  

 

با اینکه کمی دیر شد اما باور کنید لا اقل برای خودم دلیل قانع کننده ای دارم ...داستان قابله سرزمین من را خواندم .مثل خیلی از داستان های دیگر حرفهایی برای گفتن داشت اما نه به اندازه ی کافی؛

.داستان را که شروع کردم راستش را بخواهید دقایقی طول کشید تا توانستم دو جمله ی اول را هضم کنم ، جمله ها را به هم ربط دهم وکلمات را پس و پیش کنم تا بفهمم "او- بعدها فهمیدم که قابله است-  به واسطه ی کبوتری به نام چگل که متعلق به پسرش کرم است از خواب بیدار شده است" همین؛ اول داستان خورد تو ذوقم .اما هر چه قدر که جلوتر رفتم ،داستان روان تر شد و نثرش هم گویاتر.تا اینکه در اواسط داستان به نکته ای بر خوردم که برایم تا اخر داستان گنگ و بی جواب ماند:و  نکته انجا بود که ایاز – پسر بزرگ قابله – سر مادر را در میان دستانش می گیرد و به چشمان مادرش خیره می شود و مادر هم همان طور ساکت و خیره می ماند و به قول خودش:(حس شوم مبهمی بهم دست داد!)، نویسنده با حرف کرم که می گوید:(باز هم عشقبازی شروع شد) گویا از قصد این نکته را برجسته می کند که میان ان دو عاطفه و محبت خاصی است که بیش از حد معمول بین مادر و پسر است و اگر هم خواننده ای به کنه قضیه پی نبرده باشد با این جمله ی کرم او را بر می گرداند تا از اول این قسمت را بخواند و به این قضیه پرداخته نمی شود تا اخر داستان که دوباره به همان شکل فقط بیان می شود  و بدون هیچ نتیجه ای رها می شود.

* نکته ی دیگر اینجاست که موضوع گذر نامه مطرح می شود و غلغلک دادن و به پشت خواباندن حاجی – که با نظر اقای فریدون در دروگران پگاه موافقم – و قابله می گوید "من دنبال هر كسي كه دلم بخواهد ميگردم و حتما هم پيدايش ميكنم. اين را بدان كه من ماماي اين شهرم، و يك ماما، بايد اگر بگردد، بتواند پيدايش بكند!" من به شخصه متوجه منظور قابله نمی شوم ...(اگر کسی متوجه شده است خوشحال می شوم مرا هم اگاه کند)

* نکته بعدی مربوط به خواب قابله بود خوابی که به طور واضحی اغتشاشات ذهنی قابله را نشان می دهد و تصور زایاندن  در نا خوداگاه او که به صورت گودال هایی از گوشت که او کبوتران را از انها بیرون می اورد نمایان شده است و انگار بیرون امدن هر کبوتر-تولد نوزاد- را برابر یک فکر نو، اتفاق ، امید یا صلحی می داند که از درون فضایی مرده و گند زده و کهنه با بوی کرخت کننده و مشمئز بیرون می اید و این موضوع انجا ثابت میشود که می گوید: " بيا بيرون! و انگار همين صدا زدن تنها براي لذت بردن كافي است."یک جور امید به بهبود....به رهایی به ازاد شدن  اما نکته اینجاست که این جور خواب دیدن مخصوص قابله نیست! ؛چرا که در طول داستان به شخصیت قابله زیاد پرداخته نشده است و خواننده – بیشتر منظورم خودم  است- نمی تواند با تمام زوایای شخصیتش اشنا شود و به راحتی بپذیرد که قابله ای با چنین شرایطی که در هیچ جای داستان( به عذاب او نسبت به اینکه زن است یا روحیه ی استقلال طلبی وفمینیستی داردو یا حتی فکر کردن او به این موضوع که زنها ازاد نیستند و حتی نشان دادن این قضیه که او در خانه ارامش ندارد و در خانه ی اومرد سالاری حاکم است  و... ) اشاره نشده است و باور این که ناگهان خوابی با این شدت روشنفکری ! ببیند کمی سخت است البته بگذریم که داستان به صورت نماد بود اما هنگامی نماد می تواند پیامش را بگوید که در شرایط و جای خودش قرار بگیرد برای مثال اگر نقطه ی عطف داستان را در نظر بگیریم که همان زاییدن یک مرد است ...که به نظر من بهترین بخش داستان بود به صورت نمادی به جا !! استفاده شده است.این نماد  پیام خود را حتی می توان گفت که فریاد می زند.فریادی از جنس تلنگر گریه اور که فکرها را که شاید تا به حال به همه جا غیر از داستان گریز میزدنند متمرکز داستان می کند ، انهم فریادی با این مضموم که " اینبار به دنیا آمدن نوزاد –همان  فکر نو یا کار نو و.._  از دل کسی است که  حالت طبیعیش این نیست و هیچ کس فکرش را نمی کند و انتظارش را ندارد "به گونه ای که یاد شعر یکی از دوستانم افتادم :" مریم من ابلیس می زاید". البته بماند که بوی گند که  به گفته ی خود قابله : "بچه ی مرده همچون بويي نبايد بدهد!"مربوط به اتاق یا شرایطی است که بچه- امید یا ازادی –از ان بیرون می اید وبه صورتی از دل سیاهی و کثیفی است که روشنی رخ می نماید و یا ولدالزنا بودن نوزاد  که خود جای بحث دارد ...

*اما اخرین نکته : من فکر می کنم نویسنده در این که جنس زن را تحسین یا تبلیغ کند بیشتر موفق بوده است تا اینکه خود را جای زنی قابله بگذارد؛ انجا که زن زائویی را توصیف می کند که نقاب دارد و کریه المنظره است و بد هیبت – در صورتی که در تمام داستان جنس زن و همه ی ظرافتش را تحسین می کند و به گونه ای زن را همه ظرافت می داند که تصور هیکل درشت وبی ترکیب ! برایش غیر قابل باورمیشود و منشا انهمه سرزنش  قابله نسبت به زائو صرفا" زن" بودن اوست چرا که به محض برداشتن نقاب دیگر نه آن هیکل کریه است و نه سرزنش ها به جا!!

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 9 مرداد1384ساعت 13:7  توسط مهراوه | 

تجمع در منزل گنجی
 

امشب از ساعت ۸ شب و به دعوت دفتر تحکیم تعدادی از دانشجویان و افرادی از جمله(امیر انتظام . محمد ملکی.حجاریان . رئیس دانا.بهبهانی و...) در منزل  اکبر گنجی تجمع کرده و  با خواندن سرود و دعا و شعر برای او جلسه را به پایان رساندند... برای اطلاع بیشتر و دیدن عکس اینجا را کلیک کنید

2 نوشته شده در  یکشنبه 9 مرداد1384ساعت 1:14  توسط مهراوه | 

زمین واقعا در خطر است...