|
قصه از انجا شروع شد که روزی در خانه نشسته بودم و داشتم به اینده ی پر پیچ و خم و پر از دود وغبارم فکر میکردم که ناگهان دیدم جناب اقای پدر با روی خندان و بشاش و با بغلی از به قول خودشان گنج وارد خانه شدند! البته اگر شما هم مثل من موضوع را بدانید به اقای پدر حق میدهید که به انها بگوید گنج !!البته برای روشن شدن قضیه باید قبلش چیزی را توضیح بدهم؛ جناب اقای پدر من یک روز خسته ازکار سخت روزنامه نگاری و پریشان از بی وفایی زمانه ذهنشان جرقه می زند که کرمان با این همه سابقه ی روزنامه نگاری چرا نباید موزه ای به نام موزه ی مطبوعات داشته باشد؟ و این فکر منجر به این میشود که ما از فردای ان روز اقای پدر را به صورت یک روز در هفته و انهم با وقت قبلی میدیدیم خلاصه اینکه جستجو و کنکاش در گذشته ی کرمان و سر زدن به پیشکسوتان روزنامه نگار و پس ازگشت و گذار پیدا کردن مکانی مناسب در مجاورت قبر مرحوم ناظم الاسلام کرمانی (نگارنده ی کتاب تاریخ بیداری ایرانیان)از کارهای روزانه ی اقای پدر بود . این گشت و گذار نتایجی هم داشت که یکی از همان نتایج رسیدن به گنجی است که صحبتش را کردم!اقای پدر به دوستی قدیمی به نام "محمود درگاه(دبستانی)"می رسد که خودش از نمایندگان مجلس و مدیرمسئول یکی از روزنامه های کرمان به نام "نامه ی فرهنگ" بوده است بله ان وسایلی که دراختیار پدر گذاشته بود واقعا گنج بودند چون به غیر از اینکه موزه را کامل می کرد کنجکاوی مرا هم ارضا میکرد.خلاصه اینکه گنجها شامل نسخه هایی از بیشتر روزنامه های ایران و کرمان زمان شاه (نوبهار/حبل المتین /استقامت/اطلاعات/ صدای کرمان -که البته دای مادربزرگ بنده!!مدیرمسئولش بوده است-)برگزیده ای از نوشته های سخنان شاهنشاه اریا مهر،بسیاری از مدارک ،اسناد، ایین نامه ها، اطلا عیه ها،و حتی کپی شناسنامه و کارنامه تحصیلی صاحب وسایل بودند، اما دراین بین چیزی که بیشترتوجه مرا جلب کرد صورت های مشروح مذاکرات مجلس (هفتم تا سیزدهم) بود .شرح کامل گفتگو و بحث میان نمایندگان ،تصمیمات انها ،تصویبات انها ، تاراج کردن قطعه قطعه ی ایران و... بوی تاریخ تمام خانه را پر کرده بود و باید هر ورقه را طوری برمیگرداندی که پودر نشود! می توانستم ان زمان را تصور کنم ، روزنامه هایش را،حتی نگارنده های انها را.... و با خودم فکر کردم که ایندگان در مورد روزنامه های ماچه می گویند ؟ درباره ی مجلس ، تصمیماتش و شاید هم تاراج.... در اینجا بهتر دانستم که گزیده ای از مذاکرات مجلس هفتم را برای شما بنویسم : مجلس هفتم/ جلسه ی 124/رئیس جلسه :اقای دادگر (دموکرات قدیمی واز یاوران کودتای 1299)/تعدادی از نمایندگان:شیخ علی مدرس،وثوق، تیمور تاش،فرخی "مرخصی اقای اسکندری": اقای اسکندری نماینده ی محترم برای انجام امور محلی تقاضای سه ماه مرخصی از تاریخ حرکت نمو ده اند کمیسیون با تقاضا ی ایشان موافق و اینک خبر ان را تقدیم میدارد رئیس:اقای فیروز ابادی فیروزابادی: بنده اینجا نمیدانم چه جور میشود اقایان موافقت میکنند .چون اینجا اقای اسکندری نهصد تومان از حقوق مجلس شان میخواهند دریافت کنند و هیچ مقداری از حقوقشان را در ظاهر هم تخصیص به یک کار خیری ندادند ،حالا شاید تمام نهصد تومان را هم خودشان به مصرف خیر برسانند ولی بهتر بود که تمام ان یا یک مقداریاز ان را تخصیص به یک مصرف خیری بجهت صاحب پولها بدهند تا بنده و تمام اقایان موافقت بکنیم در هر صورت نسبت به سهم خودم مخالفم ! رئیس:موافقین قیام کنند اکثریت بر خواستند (تصویب شد) |
||
آی آدم ها ......
عجب ملتی هستیم ما! دست همه ی دنیا را از پشت بسته ایم.باید کار از کار بگذرد ودیگر وقتی برای جبران نباشد تا بفهمیم چه بلایی سرمان امده است.اکبر گنجی دارد جان میدهد ،بعد از بیشتر از ۳۶ روز اعتصاب غذا تازه چند روز پیش غذا خورد،در بیمارستان میلاد بستری شده است . واریس وآسم وضعیتش را دشوار کرده است ومعلوم نیست تا چند وقت دیگر دوام می اورد!عکسهایش تمام سایت ها را پر کرده است، همه جا صحبت از گنجی است ومثل همیشه وقتی میفهمیم که دیگر کار از کار گذشته! خیلی ها برای اولین بار نام گنجی را می شنوند نمی دانند برای چه به زندان رفته واصلا نخواهند فهمید که کسی به خاطر عقیده اش به زندان برود! خیلی ها هم صرف نظر از اینکه جان یک انسان در خطر است صرفا گذشته ی او را به یاد می اورندو او را سزاوار چنین عقوبتی می دانند! بعضی ها هم که گویا اصلا به اهمیت قضیه پی نبردند پیشنهاد خوردن غذا و شکستن اعتصاب می دهند تا مینیسک پای گنجی پاره نشود...ما محکوم به ندانستنیم ، انگار نمی خواهیم با واقعیت روبرو شویم ، می ترسیم ! حق اعتراض را به خودنمی دهیم ،حق دفاع ؛ اکبر گنجی هم می گوید و می رود مثل خیلی ها که امدند و رفتند ، و بعد از مدتی فراموش می شود و یادمان می رود یک نفر به خا طر عقیده اش از از دست رفت ...شده ایم عروسک خیمه شب بازی که هر جور چرخاندنمان همان جور زندگی می کنیم ،فکر میکنیم .یک لحظه به خودمان اجازه نمی دهیم که ببینیم دور و برمان چه می گذرد ! یکبار هم که شده درد شیرین دانستن رابچشیم،صورت مساله را پاک نکنیم و نگذاریم که گنجی هم قربانی شود!!
|
||
|
زمین در خطر است!!
همین الان داشتم ایمیلم را میخواندم من که باورم نمی شود همیشه سر این موضوع ها حرف کم می اورم .زبانم بسته میشود .نمی دانم چه بگویم؟ موضوع ایمیل این بود "دختر نفرین شده" و گویا قران را پاره کرده و مسخ شده است و به شکل حیوان در امده! حقیقتا نمی دانم اما لا اقل این را مطمینم که خیلی از کارهایی که ...میکنند شاید بدتر از قران پاره کردن باشد!پس ما و خیلی از همانها که... هم سزاوار چنین عقوبتی هستند؟ من فکر میکنم بدتر از ان! |
||
|
به شانه ام زدی که تنهایی ام را تکانده باشی؟
به چه دل خوش کردی ؟ تکاندن برف از شانه های ادم برفی؟! |
||
|
تو رمز چشمک گرگ و شبان را دیر فهمیدی / همان اول حساب گله روشن بود /باور کن. جای بسی ناراحتی است که وبلاگم در بحرانی ترین دوران سیاسی و در بی نظیر ترین کشاکش انتخاباتی زنده نبود و شاید هم دلیلش همان درگیری های انتخاباتی و بدتر از آن امتحاناتی _پایان ترم_ بود که مرا درگیر کرده بود ، اما شاید بهترین دلیل ان نه امتحانات بود و نه انتخابات بلکه پا در هوایی این جانب بود که نه درست و حسابی در شهر دانشگاهی ام بسر میبرم نه درشهر زادگاه ام.حالا هر چه بود ، با اینکه دیگر تنور انتخاباتی داغ نیست ؛گرم که هست!!! بگذریم ، دوران انتخابات گذشت و شاید تنها چیزی که میشود از روی اطمینان گفت این باشد که خیلی ها حتی فکر اینکه احمدی نژاد بخواهد روزی رییس جمهور شود _انهم با 7میلیون رای اختلاف با رقیبش_به ذهنشان خطور نمی کرد ، تا انجا که در دوره ی دوم انتخابات بیشتر از ترس –جان و مال و ... – به قول گفتنی بینی هایشان را گرفتند و به رقیبش رای دادند همان کسی که علی رغم حمایت های بی سابقه و بعضا مشکوک بسیاری از روشنفکران باز هم به تصویرش از مردم باخت. اما بعد از گذشت چندین هفته از انتخابات دیگر بحث حول این محورها نمی چرخد و چیزی که هم اکنون اذهان را مشغول کرده است دیگر پرداختن به ناباوری بسیاری ، از انتخاب احمدی نژاد نیست بلکه چگونگی کارکرد احمدی نژاد و کابینه ی منتخبش است که قطعا تکلیف خیلی ها را روشن میکند که این جا باید از دو گروه خواهان واقعی حضور احمدی نژاد و رای دهندگان به او به دلیل های متفاوت یاد کنیم. اگر ازالطفاتات خدا که مستقیما شامل حال ملت ایران شد و همچنین الطاف بی دریغ شورای نگهبان بگذریم _که به لطفشان اصل99 قانون اساسی را حسابی در ذهن من یکی که سر امتحان حقوق اساسی خودم را کشتم تا یاد بگیرم و نگرفتم، جا انداختند و بنده به شخصه شیر فهم شدم که نظارت در همه ی مراحل یعنی چی؟ _ باید اعتراف کنیم که خیلی از رای های ریخته به صندوق احمدی نژاد را واقعا مردم همیشه در صحنه و اگاه ! دادند . به غیر از ذوب در ولایت ها بسیاری از مردم عادی هم _که زیاد ذوب نیستند _ اینبار به جناح راست – یا بهتر بگوییم به فرای جناح – متوسل شدند و یاد ارزشهای اوایل انقلاب افتاده و به سرشان زد که حماسه ی پر شور دیگری را خلق کنند . بسیاری از مردمی که فقر به تنگشان اورده بود و به دنبال کسی می گشتند که اگر هم نتواند مشکلات انها را رفع کند لااقل خودش – به ظاهر – شبیه انها زندگی کند اما باز هم رای این گروه به تنهایی کافی نبود بلکه اینجا باید از گروه دومی هم یاد کرد انهم "رای دهندگان به احمدی نژاد به دلیل هایی غیر از بالا " که بیشتر انرا مخالفان نظام ، بعضا قشر دانشجو( بیشتر گرایش های چپ کمونیست و..) و بسیاری از افرادی که شاید تا به حال هیچ رایی را به صندوق نظام نریخته اند تشکیل میدهند . اما اینبار شاید علت رای دادن این گروه صرفا حضور احمدی نژاد بود و ساده ترین دلیلشان هم شاید این باشد که اگر قرار باشد روزنامه ها فله ای تعطیل شود و شمار زندانیان سیاسی –البته اگر باشد! – به اوج برسد و از این قبیل خفقان ها، در دولت احمدی نژاد بیشتر می شود و به همان نسبت اعتراض ها و تحصن ها بیشتر وسطح اگاهی مردم _که بنده گمان نمیکنم و امیدی ندارم! _از بلایی که سرشان امده است بالاتر میرود و .... اما باز هم موضوع به این سادگی ها نیست ؛ کافی است که شرایط حاکم در دولت احمدی نژاد اینگونه مسایل را اقتضا نکند ، ان وقت است که یا باید به قول گفتنی گیر سه پیچ بدهیم و از هر بهانه ای برای ریختن در خیابان ها استفاده کنیم یا خدا را شکر کنیم که عجب رییس جمهوری برایمان فرستاد ! |
||
|
علی رغم تلاش های زیاد متوجه شدم که فشار آوردن به مغز برای یاد آوری وبلاگ قبلی ام بس است ، و باید به فکر وبلاگ جدید باشم .شاید لا اقل کمترین نقشش جمع کردن مطالب – بعضاً بی سرو ته ای – باشد که نوشتم و این ور و آن ور انداختم و باید یکی را از کمدم بیرون بکشم ، یکی را از زیر تختم و دیگری را هم فکر کنم از توی سطل زباله ! توی این دنیایی که هیچ کس حرفت را گوش نمیکند چه بهتر ازاین ؛ شاید خودش تمرینی باشد برای خود را محک زدن یا شاید هم _اگر خود گول زدنی در کار نباشد_گریزی باشد از این که لااقل قبل از باطل شدن شناسنامه ام نمیرم!! |
||