تبليغاتX
" زمین در خطر است"
" زمین در خطر است"
به شیطان هم اجازه داده اند! در چهارچوب قانون شیطنت کند
 

 اکبر محمدی درگذشت!

چه قدر شور همه چیز دارد در می آید!!

چه قدر از این همه فیلتر...حالم به هم می خورد....

چه قدر ....

2 نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 0:26  توسط مهراوه | 

....
 

/یه عالمه نوشته رو یه جا پاک کردم...../

همون بهتر که هیچی ننویسم!!!

ای فلسطین بیچاره!

و بیچاره تر از آن.....

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 0:37  توسط مهراوه | 

آدم ها...من ها...

 من،تعداد زیادی است.شاید بدتر از این نمی توانستم بگویم!.می خواستم بگویم در درون من ،بیشتر از چند من وجود دارد.اما این موضوع را شاید زودتر از اینها فهمیده بودم اما انگار نمی خواستم قبولش کنم.

یکی از این من ها .بچه است . پر از احساس و عاطفی.انتظار دارد همه مثل مادر و پدرش باشند.ناراحت میشود وقتی کسی صدایش را برایش بلند کند.ناراحت میشود اگر حرفش را گوش ندهند و خدا نکند دلگیر شود،بغض میکند و مینشیند گوشه ای و ترجیح میدهد قهر باشد. قهر میکند اما بیشتر اوقات قهرهایش تا روز قیامت طول نمیکشد(:  اصلا ته دلش چیزی نیست.صاف است و ساده.پر محبت و بشاش.احساساتی و بیفکر.

یکی از آنها خجالتی است،اولین دشمن خودش است.اصلا کارش همین است،فقط با خودش لج میکند.بستنی دوست داشته باشد ،نمیخورد.تشنه باشد،به آب نگاه هم نمیکند.از خستگی بمیرد،طرف رخت خواب نمیرود،اصلا راحت بگویم.توقع ندارد این همه نیاز داشته باشد،میترسد پررو شود،برای همین خدا نکند چیزی/کسی چشمش را بگیرد،هی بدتر میکند،مهلت نمیدهد احساسش تا حدی برسد،نابودش میکند ،از ریشه میزندش...گاه خودم(؟؟) می مانم از کارهای عجیب و غریبش اما خودمانیم ،قدرت عجیبی هم دارد.نمیگذارد حتی ذره ای با او مخالفت کنم.تا هر آنجا که دلش بخواهد می تازد،با سرعت...بی هیچ وقفه ای ...گاه نابودم میکند،بد زخمی میگذارد بر بالم...بد.

یکی دیگر همیشه فکر میکند به خدا اعتقاد دارد یا نه؟مسلمان هست یا نه؟کدام راه درست است؟کدام راه غلط؟کدام کار اخلاقی است؟اصلا اخلاق هست یا نه؟بیهودگی؟حقیقت....؟واقعیت...؟نافرمانی...؟کینه...؟رسالت...؟خوبی....؟پاکی...؟خلاصه اینکه این یکی همیشه فکر میکند و هیچ وقت هم به نتیجه ای نمیرسد. 

یکی دیگر خانوم است.اصلا حرف اضافه نمیزند.بلند پرواز است و هدفمند،به کسی تکیه نمی کند،اعتقاد دارد که همه خوبند مگر اینکه خلافش ثابت شود،صدایش از حدی بالاتر نمی آید،متین است و مهربان.چشمانش همیشه حالتی ملیح دارد و تا میتواند سعی در کمک به دیگران دارد.دائم چیزهای خوب را برای بقیه می خواهد و بهترین آرزوها را برای بهترین دوستانش.تمام اشتباهات را میبخشد،انتقاد پذیر است و پر از انرژی مثبت.صداقت دارد و مهارت زیادی در فهمیدن دروغ دارد.زیرک است و با تدبیر.با مهارت خاصی و با ملاحت،مو را از ماست بیرون میکشد،به هیچ چیز اضافه ای فکر نمیکند،با خودش از همه روراست تر است،اما حیف که این خانوم کمتر رخ مینمایند و چند وقتی است دلم برایش تنگ شده است.اما انگار نه من و نه او،هیچکدام به رویمان نمیآوریم که چرا کمتر می آید و مدتی است قهر کرده....حالا شاید وقتش باشد که از دلش در بیاورم...دیگر دلم نمیخواهد به او بی توجهی کنم...بیچاره حق دارد،دلش میگیرد،خیلی زود دست خیلی ها برایش رو میشود و محال است پیش بینی اش اشتباه از آب در بیاید،برای همین می خواهد مهربانی کند،مقاوت کند،صبر نشان دهد،فداکاری کند،اما من نمیگذارم...شاید خیلی بی رحمم ..نمی دانم.حق دارد.حق...

یکی دیگرشان غرغرو است.هم قد خودم است.بد اخلاق و ایراد گیر.خدانکند چیزی مطابق میلش نباشد ،حتی خوبی ها به چشمش نمی آیند،اخمالو است و به نظرش از دماغ فیل افتاده است.اعتقاد دارد همه بدند مگر اینکه خلافش ثابت شود.لجباز است. یک بند حرف میزند و بدبینی میکند.کاری که زیاد ازش دیدم اینکه هی برای من های دیگرم زبان در می آورد.مسخره شان میکند .مخصوصا برای خانوم(: فکر میکند من زیادی تحویلش میگیرم و او هم ادای آدم های مثبت را در می آورد.به نظرش دنیا صاحب ندارد.از آهنگهای وحشیانه لذت میبرد .از جملاتی که رسما گند بزند به دنیا و دین و آدم و ....از آدم های نهیلیست،لائیک،فاشیست،از رنگهای تیره،از شعرهای نا امیدانه...آخ گفتم نا امیدانه.خیلی زودتر از هر کس دیگری نا امید میشود .هنوز قدم برنداشته ،بر میگردد،اعتقاد خاصی ندارد،به هیچ چیز .توقعش زیادی بالا است.انتظار دارد ،از زمین و زمان....اما بدجنس نیست.میشناسمش ،فقط قلق دارد،حالا تازه گی ها فهمیده ام قلقش هم به دست هر کسی نمی آید...اما اگر بیاید،سریع خانوم میشود!...

...اما همیشه با خودم فکر میکنم کدامم؟به همه چیز اعتقاد دارم و انگار به هیچ چیز...حرف نمیزنم تازه گی ها...تازه فهمیدم هیچ کدامشان نیستم...تازه فهمیدم چند تاییشان را انگار خجالت کشیدم تشریحشان کنم ،حتی برای خودم...تازه فهمیدم من همیشه هیچ نبوده...تازه فهمیدم انگار دیگر! کسی مرا نخواهد فهمید...حتی خودم که از همه غریبه ترم به این همه من!!

2 نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 0:8  توسط مهراوه | 

اصلا من قهرم!!!
 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 21:53  توسط مهراوه | 

نمی قُرصم...!
 

"اگه بقُرصی ،می قُرصی...

اگه وا بدی وا میدی..."

نمی قُرصم که نقُرصم، وا نمیدم که وا ندم!!

البته مطمئنم که تقصیر از من نبود،که در ترکیب این همه فکرهای جور واجور اینقدر دچار مشکلم!شاید ایراد از مخلوط کن باشد...احتمالا پیچی،مهره ای...یک چیزی اضافه دارد...!

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 21:35  توسط مهراوه | 

 

دوباره خیلی وقت است که ننوشتم....نه درس و امتحان دارم اینبار و نه نبود اینترنت و خرابی کامپیوتر بهانه میشوند...اینبار انگار یک چیزی ام کم شده است نمیدانم موتوری ،روغن ترمزی...شاید هم گوشه ای از احساساتم لای چرخ دنده های منطقم له شده است...

بیهوده پلکهای نازکم را پیش چشمان خیره ام دفن میکنم و احساس رضایتی کاذب تمامم را فرا میگیرد و آنوقت است که مطمئن میشوم نفسم تنگ آمده است و سینه ام را دارد میفشرد...این همه تکرار مکررات دارد بی طاقتم میکند...لاجرمم...

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 21:29  توسط مهراوه | 

انگار....
 

           روز ۱۴ تیر،روز قلم(انگار)! تسلیت-تبریک-(انگار)!

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 0:39  توسط مهراوه | 

بی اندازه بی ربط...

 

 

باد به جستجوی تو

دفتر مرا ورق می زند

خوب به رفت و آمد نفسم نگاه کن!

در این عرق ریزان ای سنگ بزرگ من...

نسیمی می طلبم

در کجا میروی و به من نمی رسی؟

چنانکه کوهی به کوهی...

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 13 تیر1385ساعت 0:56  توسط مهراوه | 

.....

 

من عاشق حباب های کفی ام.این حبابهای بی صدای آرام.اما تا وقتی که اینچنین محوشان نشده بودم فکر میکردم دریا و آسمان (و...) است که به وجدم می آورد،اما حالا دیگر  مطمئنم دلم می خواست جای همان دختر بچه ای بودم که با شوق و ذوق تمام کفها را به هم میزد و با بی صبری فوتشان میکرد و چشمانش از خوشحالی برق میزد....

آن حبابهای بیخیال هم آنقدر بالا بروند و من هم آنقدر خیره شان بشوم تا هر دو خسته شویم،او آرام بترکد و من هم چشمانم اشک بیفتد؛  نمیدانم چیزی شبیه شاید اوج ،شاید بی انتهایی، وسوسه ام میکند ،دستم را دراز کنم و ......     

 

2 نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 0:39  توسط مهراوه | 

خسته که...شدم!!
 

حالا شاید هم به خاطر امتحانات بود (:

2 نوشته شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 18:31  توسط مهراوه | 

...
 

این روزها فقط موسیقی.... باید موسیقی ...

2 نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 23:13  توسط مهراوه | 

بی مصرف...!

 

پاهایش را دراز میکند و خودش را در کاناپه فرو میبرد و غرق در خاطرات و جیغ و دادهای شب گذشته می شود،کولر گازی حالش را جا می آورد و بعد یادش می آید که امروز بستنی نخورده است،نه "مامان جون" در خانه است و نه "پاپا" ،حتی حوصله ندارد تا کنار دفترچه تلفن برود،تصمیم میگیرد اما ...نه...خیز برمی دارد، ......۲۲۲۴۵ :

- بستنی که دارین؟از نوع عروسکی اش می خوام!زود آوردی ها...

تازه از پیش دخترک لوس ربیتا خانم برگشته است،نگاهی به آبمیوه های پشت ویترینشان می کند و هر چه زودتر میرود تا بستنی کوروش خان آب نشود...

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 0:6  توسط مهراوه | 

شعر دزدي

 

چه آدمهاي بدي هستيم ما

به بهانه اي بهايي را از دست مي دهيم...

فرداها از ما چه خواهند نوشت؟؟

از اين عشقهاي كوتاه

اين تحملهاي طولاني....

*ميترا

2 نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 10:46  توسط مهراوه | 

جزئیات
 

فکر میکنم برای نوشتن جزئیات کمی دیر باشد):

اینجا از شعارها نوشته شده است و پوسترهای اعتراض آمیز... که آن روز  با نوای "یار دبستانی" همراه شده بود و پاهایمان شاید همراه با ضربانهای تند قلب بچه های دانشگاه تهران کوبیده میشد به زمین....البته فراموش کردن نگاهها و زیر نظر گرفتنهای آقای میرسرابی که حضور فعالی در همه تحصنها دارند،کار سختی بود.اینجا هم جزئیات بیشتری است.

2 نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 8:57  توسط مهراوه | 

حادثه پشت حادثه...
 

 امروز از ساعت ۳ بعد از ظهر در دانشکده علوم ارتباطات دانشگاه علامه تحصنی در حمایت از دانشجویان دانشگاه تهران برگزار شد.این تجمع اعتراض آمیز که درست بعد از اتمام اکران فیلم آفساید ساخته ی جعفر پناهی و (با حضور خود او) شکل گرفت،رفته رفته حالتی منسجم به خود گرفت تا آنجا که با تنظیم بیانیه ای کمم متفرق شدند.

امیدوارم بتوانم جزئیات را هم بیاورم.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 20:26  توسط مهراوه | 

درگيري ادامه دارد...
 

"در گيري ها در داخل كوي دانشگاه هم چنان ادامه دارد،40 نفر زخمي و 10 نفر بازداشت تا به حال ثمره اين تجمع بوده است،پليس امير آباد را بسته است!دانشجويان تنها هستند،به كمكشان برويد...." ،"ديشب كوي دانشگاه به خون كشيده شد.۱۲:۳۰ دانشكده ادبيات .اعتراض!" اينها تنها sms هايي نبود كه از ديشب دريافت كردم .تنها به آمار و ارقامش اضافه ميشود....

2 نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 10:32  توسط مهراوه | 

نويسنده كتاب "عصر اطلاعات"به ايران آمد...
 

مانوئل كاستلز با خضوع تر از آن بود كه فكرش را ميكردم.عصر روز دوشنبه با مترجمش ،پايا وارد دانشكده شدند.تقريبا اكثر اساتيد ارتباطات دانشگاه حضور داشتند.دكتر پيران هم بود.اول قرار بود جلسه در سالن كنفرانس ارشاد برگزار شود .اما به علت جمعيت زياد خبرنگار و عكاس و بچه هاي دانشگاه،مراسم به سالن شهيد مطهري انتقال پيدا كرد .دكتر فرقاني ابتدا به زبان انگليسي به كاستلز خوشامد گفت و بعد از آن نوبت به دكتر شكرخواه رسيد كه تا پايان مراسم جلسه را مي چرخاند ،از انگليسي به فارسي و بر عكس...شرح مراسم را و سوالات پرسیده شده را در اينجا و اينجا بخوانيد.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 10:26  توسط مهراوه | 

عنوان ندارد
 

 

 مثل قلم که بر کاغذ...می سايم...هرز ميروم...

2 نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت 11:18  توسط مهراوه | 

نمكدوست...
 

ديروز كه نمايشگاه بودم،اتفاق جالبي افتاد.ساعت حدود ۴ بود كه بعد از خريد كتاب آمده بودم تا آخرين لحظات را در نمايشگاه مطبوعات بمانم،روبروي غرفه شرق بودم و داشتم صحبتهاي عماد الدين باقي را گوش مي دادم و زير چشمي غرفه اعتماد را مي پاييدم ،كه صدايي توجه مرا به سوي خودش جلب كرد،پيرمردي با ظاهري كاملا معمولي نشريه اي دو برگ و سياه و سفيد در دست داشت و به هر غرفه اي كه مي رسيد اين جمله را فرياد ميزد: ما عملكرد مديران نالايق را فاش مي كنيم! كنجكاو شدم تا ببينم چه كسي اين مسئوليت خطير را به عهده دارد !كه ناگهان نام (والفجر) به چشمم خورد و با سرعت به سويش رفتم اصلا فكرش را هم نميكردم كه نشريه اي كه در دانشكده مان پخش شده بود و خودش را بدهكاران انقلاب معرفي ميكرد و  و در يكي از شماره هاي خود شخصيت دكتر نمكدوست را زير سوال برده بود ،را دوباره ببينم!در همين فكر بودم كه به ذهنم رسيد از او سوالاتي  بپرسم،خودش را ابوحنيف معرفي كرد و وقتي كه شماره اي از او خواستم كمي مكث كرد و بعد شماره اي را تند و تند گفت.مي گفت در وزارت علوم مسئول بخش نفهميدم چي بود!و حاضر بود حتي در يكي از همين روزها به دانشكده بيايد و هر سوالي كه داشتيم جواب دهد!!! خيلي عجله داشت ،شايد هم ما ،شايد هم نبايد خيلي چيزها را در اين جا نوشت... اما بعد از آن هر غرفه اي كه مي رفتيم و درباره او مي پرسيديم كسي نمي شناختش،شايد فقط آمده بود يادمان بياندازد دكتر نمكدوست نبايد فراموش شود...

 حالا اما نميدانم منظورش از مديران نالايق كه بود؟يا شايد هم به درستي نفهميدم چرا تا ما را ديد با خوشحالي فرياد زد :نمكدوست را من اخراج كردم! يا شاد هم من كلا منظور اين آقا را نمي فهمم....

2 نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 10:27  توسط مهراوه | 

CHN
 

همين الان داشتم سايت خبرگزاري ميراث فرهنگي را مي خواندم كه برخوردم به اين مطلب حيفم آمد لينكش ندهم،بلاخره نان و نمكي در اين دانشكده خورده ايم (؛

2 نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 11:33  توسط مهراوه |